تبليغاتX
چالش های ذهن من

چالش های ذهن من

تهرانشهر

برای محبوبه خوانساری

امیدت را از کف نده،

گرچه بگویند ما  فراموشت کرده ایم.

 همه می دانیم

که تو آزادی

گرچه در تنگ ترین زندانها،

غرق در اندیشه ی سبزترین شهر زمین

که بزرگ و فراخ است

یا همان «تهرانشهر»

یا چه می دانم؟ شهری که درآن

همگی آزادیم

صبح ها را شب، شبها را به سحر،

و سحرگاه برای این شهر

که در آن زندانها

تنها زیارتگاه اند،

ـ زیارتگاه آنان که به دنبال اثری از شمایانند...

به نماز بایستی ؛

به سوی قبله ی مردی

که بشارتش رهایی از بند است

5 تیر 1389

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 9:17  توسط شیما نوروزی  | 

فرهنگ ترس*

قبل التحریر: چندوقتی بود که به طور جدی دست به قلم نشده بودم برای این وبلاگ. دلم چیزی را می خاست که نبود. خیلی بالا و پایین کردم تا نوشتم. بهانه ی نوشتنم هم مقاله هایی بود که در وبلاگ دوستی دیدم و از پرونده هایش خوشم آمد. امروز دوباره می نویسم از ترس. .. آنچه که سالها وجود من و بسیاری دیگررا انباشته است. ببخشید اگر دیگرم توانی برای بیشتر نوشتن نمانده... این خرده نوشته را تقدیم می کنم به دوستی که ترسش همیشه سرمشق زندگی ام بوده است...

ترس نقشی اساسی در حس آگاهی بشر قرن بیست و یکم دارد. هرروزه، و هربار بیشتر از پیش، در اثر تحریک ترس به سمت موضوعات مختلف می رویم. این گرایش به ترس به طور گسترده ای در قرن گذشته هم دیده می شد، برای همین می توانیم قرن بیستم را «عصر اضطراب و نگرانی» هم بخانیم. با این همه، در دهه های اخیر، با ترویج انواع گوناگون ترس در جامعه، این ترس بهتر و به طور کاملتری تعریف شده است.

به وجود آمدن اصطلاحاتی نظیر «سیاست ایجاد ترس(رعب و وحشت)»، «ترس از بزه»و «ترس از آینده» و ...گواهی بر وجود نشانه های فرهنگی ترس در جامعه ی امروز است. بسیاری از ما احساسات خود را از طریق روایتی از ترس بیان می کنیم. البته ترس به این آسانی ها هم با تهدیدات فاجعه باری همچون حملات تروریستی، گرم شدن زمین، ایدز یا بیماری هایی نظیر آنفولانزا -که امروزه نوع خوکی اش در جهان بیداد می کند- همراه نمی شود. بلکه همانگونه که بسیاری از پژوهشگران هم به آن اشاره کرده اند، نوعی «ترس خاموش» هم در زندگی هرروزه ی ما وجود دارد که زمینه را برای تصمیم گیری از روی ترس فراهم می کند.

ترس، محدوده ی فضاهای اجتماعی زندگی هرروزه مان را آغشته است. بسیاری از اوقات اگر نه ترس های بزرگ، بلکه این ترسهای کوچک یا خفیف هستند که بر تصمیم گیری ما اثر می گذارند، این حالت بین سیاستمداران هم بسیار مرسوم است. این که رای فلان کشور یا تبریک فلان عضو کابینه یا تسلیت فلان فعال سیاسی دست چندم می تواند شالوده ی حکومت را به هم بریزد را طبعن باید از این دست ترس به حساب آورد. بنابراین باید به مفهوم «ترس خفیف» هم توجه کنیم.

سوالاتی راجع به تاثیر ترس و اضطراب ذیل موضوعات مختلف مطرح شده که به نظر من اگر بتوانیم برای آنها پاسخی ضمنی دست و پا کنیم، می توانیم سطح تصمیم گیریهایمان را ارتقا دهیم. این موضوعات را ببینید: غلبه ی آگاهی بر ریسک، ترس از محیط های شهری- که به نظر من حمزه هم تا حدودی به آن دچار است-، ترس از بزه، ترس از دیگری، گسترش ترس از طریق رسانه، ترس به عنوان گفتمانی منحصر در روابط، تاثیر ترس بر قانون، روابط بین ترس و سیاست، ترس به عنوان یک فرهنگ، و اینکه آیا ترس به تشکیل یک فرم اجتماعی بخصوص می انجامد؟

از سوی دیگر برای اینکه ترس را بشناسیم، لازم است عناصر ترس در حال حاضر را هم بشناسیم، ببینیم ترس چگونه کار می کند و عناصر کلیدی «فرهنگ ترس» را نیز به صورت مجزا بشناسیم. مثلن، وقتی ترس از بزه رخ می نماید، ترس و نفرت ما، به همراه روایت های برآمده از احساس عمومی و درک ما، به صورت حقایق فرهنگی ای که تقویت و توسط متن فرهنگمان باز تولید شده اند، در ذهنمان سکنا می گزینند.

ایده ی «متون فرهنگی» می تواند به ما در آشکار کردن هرچه بیشتر ترس کمک کند. «متون فرهنگ» مجموعه قوانین ارتباطی ای است که درباره احساسات و همچنین اینکه آن احساسات چه معنایی دارند توسط خود آگاه جامعه وضع شده است. افراد مختلف این قوانین را بر اساس شرایط محیطی و مزاجی خود تفسیر و درونی سازی می کنند و البته نمی توان منکر تاثیر این قوانین بر روابط انسانی گردید. بنابراین ترس به خودی خود تنها به طبیعت افراد بستگی ندارد.

اما اینکه چگونه فرهنگ برروی این ترس موثر است...

انسانها از این نظر که چقدر فرهنگ را در زندگی خود دخالت می دهند با هم تفاوت دارند. و در این شیوه ی استفاده از فرهنگ است که آدمی می فهمد چگونه می تواند به گونه ای خاص از شخصیت برسد. این «خود شکل دهی شخصیت» بر اساس فرهنگ به طور پیوسته از طریق منابع سمبولیک فرهنگ مادر انجام می شود. در حقیقت افراد از طریق تجربیاتی که  از طریق تماس با سمبولهای فرهنگی خود کسب کرده اند، می آموزند چگونه آرزو کنند، حالتهای مختلف را در خود ساماندهی کنند و عادتهای اندیشیدن و احساس را که غیرقابل ابداع است بیاموزند. به همین دلیل است که مثلن شدت و شکل شرم و ترس از جنگ، ترس از خدا، گناه، ترس از محکوم شدن و یا افت رتبه ی اجتماعی، ترس انسان از خود، ترس از غلبه کردن بر چیزی توسط انگیزش های شخصی تاثیر گذار و ... در هر فرهنگ متفاوت است و به ساختار جامعه و وضعیت فرد در آن بستگی دارد.

از این رو، گمان می کنم پیش از هرچیز، و بیش از هرعملی، باید این «فرهنگ ترس» را در جامعه ی خود مهار کنیم. نمی توان این فرهنگ را حذف کرد اما می توان به خوبی آن را مدیریت کرد.

* در این نوشتار از چارچوب های مورد استفاده در مقاله ی «چگونه اندیشه و عمل انسان توسط رژیمی از عدم قطعیت فرونشانده می شود»، نوشته «فرنک فیوردی»، منتشره در« 4 آوریل 2007 »توسط نسخه ی آنلاین اسپایکد استفاده شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 14:29  توسط شیما نوروزی  | 

برای سید حسن کاظم زاده و تردیدهایش

آن روزهای اولی که شناختمش خیلی بر سر عقایدش راسخ بود. وقتی حرف می زد به یاد سروش می افتادم. یک سروش کوچک که می توانستی دغدغه هایش را بفهمی و از پیچیدگی کلماتش لذت ببری. خیلی وقتها می شد که وبلاگ سابقش را که می خاندم حس می کردم این آدم جا برای کار کردن دارد و  دارد می رود به آن سمتی که عاقبت به آن بالا بالاها می رسد. 

سید حسن فرد منحصر به فردیست. یادم می آید تمام دلاورمردی هایش برای دانشجوهای یزدی را. شاید کارهایی که او برای دانشجویان اصلاحطلب یزدی و عموم دانشجویان هم، انجام می داد را در تاریخ دانشگاه آزاد هیچ کس دیگری انجام نداده باشد. قصدم این نیست که تمام از او بگویم و دلاورمردی ها و اینها که هرکسی در دانشگاه می گوید. بیشتر می خاهم از تنهایی ای که فکر می کنم بر سید حاکم است بگویم.

بعد از رفتن سید حسن از یزد و طیف اصلاح طلبان که تقریبا به فاصله کوتاهی هجرت آنها از پیش از رفتن او آغاز شده بود و با رفتن حسین حمیدیا و احیانا محمد اشعری و این آخری ها علی حکیم الاهی از یزد پایان یافت، دیگر کمتر بین بچه ها چه دوستان قدیمی که می شناختم و چه دوستان جدیدی که از او چیزی دیده بودند سخنی از او رفت. سید حسن یک آزاد مرد است. چون دیدم بعد از این همه نامرادی های دوستانش باز هم بر سر آرمان دوستیشان ایستاد و کوتاه نیامد. تا آنجا که وقتی حمزه غالبی و یکی دوتای دیگر را گرفتند او بود که وبلاگی راه انداخت و برایشان نوشت. بقیه را متحد کرد. حتا من خودم اوایل راه اندازی این بلاگ ترس داشتم. ترس از اینکه به قهقرا برود و دوستان یاری نکنند.

این روزها سید حسن خیلی به نظرم منزوی رسید. دیگر مدت زیادی حول و حوش یک ماه بود که نمی نوشت و کسی هم نبود که بپرسم چرا ننوشته است. بیشتر نوشته هایش پراکنده بود و انسجام نداشت. هرروز یک ژانر و هربار به صورتی، یک بار شعر، یک بار یادداشت و یک بار تکه پاره هایی و شاید داستانهای کوتاهی.

برایش آرزوی موفقیت دارم.

برای ما پیشروانی چون او باعث افتخارند چون هیچ گاه در یک تفکر منجمد نشدند و هرروز به دوردستی جدید چشم دوختندو  راهی نو انتخاب کردند. راهی که فکر می کردند به سعادت نزدیک تر است.

امیدوارم سید دوباره دست به قلم شود. او برای ما نباید به خاطره تبدیل شود. باید برایمان یک واقعه باقی بماند. تا نه فراموشش کنیم و نه مرامش برایمان کهنه شود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:45  توسط شیما نوروزی  | 

برای حمزه: ما بی چرا زندگانیم....

دلم برای حمزه غالبی تنگ شده . 

ما یار غار هم نبودیم. اما اگر بودیم برای هم ساخته شده بودیم. من و او. من و او و من و او 

حمزه انسان جالبی بود. اولین بار شاید 6-7 سال پیش دیدمش با همان قد بلند و همان پیرهن همیشگی. این اواخر یک دست کت و شلوار هم به آن هیکل یک متر و نودی اش اضافه شده بود. این روزها حمزه مدام دارد در ذهنم قد میکشد. روزهایی بود که برای من "پسره ی یه متر و هشتاد تایی " بیشتر نبود. اما این روزها هرچه به یادش می افتم می بینم قدش بلند تر و بلند تر شده. چند روز پیش که به مادرش تلفن کردم و حرف زدیم با هم قدش به دو متر ونیم رسیده بود و ذهن من هنوز درگیر این بود که پسری با این قد و بالا باید زاده ی مادر بلند قدی باشد. 

مادرش برایم جالب بود. این خانواده همه شان بت ساز هستند. از آن بت سازها که آن روزها بهشان آزر می گفتم. مادرش وقتی حرف می زد میشد در صدایش سبزی میرحسین موسوی را دید و اینکه وقتی می گوید میرحسین مرادش تنها کاندیدای ریاست جمهوری اخیر نیست. دارد از کسی حرف می زند که ارزش جان فدا کردن در راهش را دارد. ارزش این را دارد که تک پسرش را بدهد و راه او و امامش پاینده باشد. ارزش زیستن مردانه در زندانهای مخوف با شکنجه های فجیع را دارد. ارزش این را دارد که روزها صبر کنی و حمزه نیاید و امروز که می خاهی به حج بروی او نباشد.... ارزش این که حمزه نباشد را دارد ... .

اشکم در آمد. من و حمزه زیاد با هم خورده ایم و نوشیده ایم. برایش زیاد کتاب برده ام و هنوز هم کتابی نزد من به امانت دارد... وقتی مادر این حرف را زد به یاد حرفهای حسین از حمزه و پدرش افتادم و اینکه گفته بود پدر حمزه از جان فرزندش گذشته او الان دارد برای پیروزی موج سبز تلاش می کند و اگر اسمی از حمزه می آورد هم به دلیل نشان دادن پایمردی های خودش و بقیه ی ایرانیان در راه آزادی وطن است... حق بدهید که اشکم در آید... آری حق بدهید...

حمزه این روزها نیست. دوستان زیادی برایش نوشته اند و دوستان زیادی پس از آزادی و در دوران بازداشت به یادش بوده اند. اما من تا امروز برای حمزه چیزی ننوشته بودم. برای من حمزه نوستالژی یزد بود و بودن در شهری کویری که اگرچه بر و رویی ندارد گاهی اوقات دلت می خاهد در دلش خانه کنی و حرفهایش را بشنوی و از شر و شور مردمانش پر شوی. 

اشکذر این روزها برای من همانطور که حمزه هم می گفت مرکز ایران و چه بسا جهان است. همانگونه که حمزه می گفت. برای من یزد خشتی حمزه، کناره های با صفای روستا و شنیدن صدای مرغ و خروس ها هم این روزها یاد حمزه را زنده می کند و وقتی به تهران می آیم دست و دلم می لرزد. از این همه ماشین که بی آنکه به یاد کشتگان و در بند شدگان وقایع اخیر باشند در شهر روانند و نمی توانی بفهمی به کجا می خاهند برسند... 

هر وقت گذرم به صادقیه ی این روزها می افتد روبروی آپارتمان مسکونی اش می ایستم و اشک می ریزم ریز ریز ریز... گویی حمزه آمده و امروز باید به دیدارش بروم. در همان اتاق های کوچک و به قول خودش قوطی کبریتی که آکنده از کتاب و جزوه و مقاله است. گویی امروز حمزه آمده و برایم می خاهد از نظرات آیزایا برین یا چه میدانم فوکو و  ... و ... بگوید و من بگویم حمزه از این حرفها هیچ نمی فهمم برایم از چیز دیگری بگو و او حرفها را به سیاست بکشاند و من برایش از ادبیات بگویم. برایش از ادبیات بگویم.... 

حمزه را آزاد کنید. مرد خانه ی ما را آزاد کنید. بگذارید در این شهر قدم بزند و بند سبز به دست این و آن ببندد و از دست من ناراحت باشد که چرا با هیچ کس از میرحسین نمی گویم. بگذارید حمزه ی ما دوباره در این شهر با صدای بلندش بخندد و میدان هفت تیر را روی سرش بگذارد. بگذارید دوباره بیاید و برایمان از نظرات این و آن بگوید. بگذارید بیاید و ترجمه هایش را روی سر حسین خالی کند. بگذارید بازهم غلطهای املاییش را ببینیم و بخندیم. بگذارید بازهم برایمان با آن خط خرچنگ قورباغه اش یکی دو خطی بنویسد و بعد که می خاند مقاله ای کامل از آن بیرون بیاید... بگذارید بازهم نفهمیم اینهمه گفتنی چطور در این چند خط آمده... بگذارید ندانیم مرد یک متر و هشتاد سانتی مان شلختگی را از که به ارث برده  بگذارید بازهم صدایش را بشنویم... بگذارید .... بگذارید ... بگذارید ... بگذارید حمزه آزاد بزید 

برای آزادیش دعا نمی کنم. حمزه باید بیش این تاوان بدهد. تاوان خوب بودنش را و تاوان دوستی با ما را. ما ناخلف مردمانی که برای آزادیش حتا یک دقیقه هم سکوت نکردیم و حتا یک بارهم روسری از سر نکشیدیم. بگذارید حمزه زندانی بماند تا بفهمد ما مردمان از ترس بکارت از دست رفته مان این روزها او را از یاد برده ایم... بگذارید حمزه در بند بماند تا بفهمد بفهمد ما چقدر برای دوستی هامان پستیم و نیستیم که حتا به یاد او باشیم. نیستیم که در فرودگاه به جای او گل بدرقه ی راه مادرش کنیم و نیستیم که مردانمان به جای او تکیه گاه پدرش باشند... بگذارید حمزه صدای خنده های ما را نشنود آنگاه که روحا و جسما شکنجه می شود. بگذارید نشنود که ما اخبار را از بی بی سی گوش می دهیم و از یاد می بریم که او در بند است و فقط و فقط منتظریم تا شاید روزی آزاد شود و به دیدارش رویم... با شاخه گلی یا بی شاخه گلی.... 

بگذارید این مرد برایمان مرد باقی بماند و خنده هایش در ذهنمان نقش بندد آنگاه که خوشحال از پیروزی جهانی را از آن خود می خاست.... 

حمزه جان.

برای تو ما دوستانی بودیم از برگ گل نازک تر و از فرزند عزیزتر و برای ما تو مردی هستی شایسته ی تکریم. سکوتمان را می شکنیم و از امروز برای آزادیت خواهیم ایستاد. در کنار پدرت، در کنار مادرت و در کنار خاهرانت... 

تو همان گنجی هستی که خدا به هر شهر تنها یکی از آن عطا می کند. و ما همان مردمانی که خدا از آنها به هر شهر تعداد گزافی می دهد... 

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:8  توسط شیما نوروزی  | 

آن مرد پس از باران آمد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:51  توسط شیما نوروزی  |