تبليغاتX
چالش های ذهن من



 RSS 

DESIGN BY
SHIMA

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

روزانه ها

جمعه سوم مهر 1388

آن روزهای اولی که شناختمش خیلی بر سر عقایدش راسخ بود. وقتی حرف می زد به یاد سروش می افتادم. یک سروش کوچک که می توانستی دغدغه هایش را بفهمی و از پیچیدگی کلماتش لذت ببری. خیلی وقتها می شد که وبلاگ سابقش را که می خاندم حس می کردم این آدم جا برای کار کردن دارد و  دارد می رود به آن سمتی که عاقبت به آن بالا بالاها می رسد. 

سید حسن فرد منحصر به فردیست. یادم می آید تمام دلاورمردی هایش برای دانشجوهای یزدی را. شاید کارهایی که او برای دانشجویان اصلاحطلب یزدی و عموم دانشجویان هم، انجام می داد را در تاریخ دانشگاه آزاد هیچ کس دیگری انجام نداده باشد. قصدم این نیست که تمام از او بگویم و دلاورمردی ها و اینها که هرکسی در دانشگاه می گوید. بیشتر می خاهم از تنهایی ای که فکر می کنم بر سید حاکم است بگویم.

بعد از رفتن سید حسن از یزد و طیف اصلاح طلبان که تقریبا به فاصله کوتاهی هجرت آنها از پیش از رفتن او آغاز شده بود و با رفتن حسین حمیدیا و احیانا محمد اشعری و این آخری ها علی حکیم الاهی از یزد پایان یافت، دیگر کمتر بین بچه ها چه دوستان قدیمی که می شناختم و چه دوستان جدیدی که از او چیزی دیده بودند سخنی از او رفت. سید حسن یک آزاد مرد است. چون دیدم بعد از این همه نامرادی های دوستانش باز هم بر سر آرمان دوستیشان ایستاد و کوتاه نیامد. تا آنجا که وقتی حمزه غالبی و یکی دوتای دیگر را گرفتند او بود که وبلاگی راه انداخت و برایشان نوشت. بقیه را متحد کرد. حتا من خودم اوایل راه اندازی این بلاگ ترس داشتم. ترس از اینکه به قهقرا برود و دوستان یاری نکنند.

این روزها سید حسن خیلی به نظرم منزوی رسید. دیگر مدت زیادی حول و حوش یک ماه بود که نمی نوشت و کسی هم نبود که بپرسم چرا ننوشته است. بیشتر نوشته هایش پراکنده بود و انسجام نداشت. هرروز یک ژانر و هربار به صورتی، یک بار شعر، یک بار یادداشت و یک بار تکه پاره هایی و شاید داستانهای کوتاهی.

برایش آرزوی موفقیت دارم.

برای ما پیشروانی چون او باعث افتخارند چون هیچ گاه در یک تفکر منجمد نشدند و هرروز به دوردستی جدید چشم دوختندو  راهی نو انتخاب کردند. راهی که فکر می کردند به سعادت نزدیک تر است.

امیدوارم سید دوباره دست به قلم شود. او برای ما نباید به خاطره تبدیل شود. باید برایمان یک واقعه باقی بماند. تا نه فراموشش کنیم و نه مرامش برایمان کهنه شود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:45  توسط شیما نوروزی  | 

سه شنبه ششم مرداد 1388
دلم برای حمزه غالبی تنگ شده . 

ما یار غار هم نبودیم. اما اگر بودیم برای هم ساخته شده بودیم. من و او. من و او و من و او 

حمزه انسان جالبی بود. اولین بار شاید 6-7 سال پیش دیدمش با همان قد بلند و همان پیرهن همیشگی. این اواخر یک دست کت و شلوار هم به آن هیکل یک متر و نودی اش اضافه شده بود. این روزها حمزه مدام دارد در ذهنم قد میکشد. روزهایی بود که برای من "پسره ی یه متر و هشتاد تایی " بیشتر نبود. اما این روزها هرچه به یادش می افتم می بینم قدش بلند تر و بلند تر شده. چند روز پیش که به مادرش تلفن کردم و حرف زدیم با هم قدش به دو متر ونیم رسیده بود و ذهن من هنوز درگیر این بود که پسری با این قد و بالا باید زاده ی مادر بلند قدی باشد. 

مادرش برایم جالب بود. این خانواده همه شان بت ساز هستند. از آن بت سازها که آن روزها بهشان آزر می گفتم. مادرش وقتی حرف می زد میشد در صدایش سبزی میرحسین موسوی را دید و اینکه وقتی می گوید میرحسین مرادش تنها کاندیدای ریاست جمهوری اخیر نیست. دارد از کسی حرف می زند که ارزش جان فدا کردن در راهش را دارد. ارزش این را دارد که تک پسرش را بدهد و راه او و امامش پاینده باشد. ارزش زیستن مردانه در زندانهای مخوف با شکنجه های فجیع را دارد. ارزش این را دارد که روزها صبر کنی و حمزه نیاید و امروز که می خاهی به حج بروی او نباشد.... ارزش این که حمزه نباشد را دارد ... .

اشکم در آمد. من و حمزه زیاد با هم خورده ایم و نوشیده ایم. برایش زیاد کتاب برده ام و هنوز هم کتابی نزد من به امانت دارد... وقتی مادر این حرف را زد به یاد حرفهای حسین از حمزه و پدرش افتادم و اینکه گفته بود پدر حمزه از جان فرزندش گذشته او الان دارد برای پیروزی موج سبز تلاش می کند و اگر اسمی از حمزه می آورد هم به دلیل نشان دادن پایمردی های خودش و بقیه ی ایرانیان در راه آزادی وطن است... حق بدهید که اشکم در آید... آری حق بدهید...

حمزه این روزها نیست. دوستان زیادی برایش نوشته اند و دوستان زیادی پس از آزادی و در دوران بازداشت به یادش بوده اند. اما من تا امروز برای حمزه چیزی ننوشته بودم. برای من حمزه نوستالژی یزد بود و بودن در شهری کویری که اگرچه بر و رویی ندارد گاهی اوقات دلت می خاهد در دلش خانه کنی و حرفهایش را بشنوی و از شر و شور مردمانش پر شوی. 

اشکذر این روزها برای من همانطور که حمزه هم می گفت مرکز ایران و چه بسا جهان است. همانگونه که حمزه می گفت. برای من یزد خشتی حمزه، کناره های با صفای روستا و شنیدن صدای مرغ و خروس ها هم این روزها یاد حمزه را زنده می کند و وقتی به تهران می آیم دست و دلم می لرزد. از این همه ماشین که بی آنکه به یاد کشتگان و در بند شدگان وقایع اخیر باشند در شهر روانند و نمی توانی بفهمی به کجا می خاهند برسند... 

هر وقت گذرم به صادقیه ی این روزها می افتد روبروی آپارتمان مسکونی اش می ایستم و اشک می ریزم ریز ریز ریز... گویی حمزه آمده و امروز باید به دیدارش بروم. در همان اتاق های کوچک و به قول خودش قوطی کبریتی که آکنده از کتاب و جزوه و مقاله است. گویی امروز حمزه آمده و برایم می خاهد از نظرات آیزایا برین یا چه میدانم فوکو و  ... و ... بگوید و من بگویم حمزه از این حرفها هیچ نمی فهمم برایم از چیز دیگری بگو و او حرفها را به سیاست بکشاند و من برایش از ادبیات بگویم. برایش از ادبیات بگویم.... 

حمزه را آزاد کنید. مرد خانه ی ما را آزاد کنید. بگذارید در این شهر قدم بزند و بند سبز به دست این و آن ببندد و از دست من ناراحت باشد که چرا با هیچ کس از میرحسین نمی گویم. بگذارید حمزه ی ما دوباره در این شهر با صدای بلندش بخندد و میدان هفت تیر را روی سرش بگذارد. بگذارید دوباره بیاید و برایمان از نظرات این و آن بگوید. بگذارید بیاید و ترجمه هایش را روی سر حسین خالی کند. بگذارید بازهم غلطهای املاییش را ببینیم و بخندیم. بگذارید بازهم برایمان با آن خط خرچنگ قورباغه اش یکی دو خطی بنویسد و بعد که می خاند مقاله ای کامل از آن بیرون بیاید... بگذارید بازهم نفهمیم اینهمه گفتنی چطور در این چند خط آمده... بگذارید ندانیم مرد یک متر و هشتاد سانتی مان شلختگی را از که به ارث برده  بگذارید بازهم صدایش را بشنویم... بگذارید .... بگذارید ... بگذارید ... بگذارید حمزه آزاد بزید 

برای آزادیش دعا نمی کنم. حمزه باید بیش این تاوان بدهد. تاوان خوب بودنش را و تاوان دوستی با ما را. ما ناخلف مردمانی که برای آزادیش حتا یک دقیقه هم سکوت نکردیم و حتا یک بارهم روسری از سر نکشیدیم. بگذارید حمزه زندانی بماند تا بفهمد ما مردمان از ترس بکارت از دست رفته مان این روزها او را از یاد برده ایم... بگذارید حمزه در بند بماند تا بفهمد بفهمد ما چقدر برای دوستی هامان پستیم و نیستیم که حتا به یاد او باشیم. نیستیم که در فرودگاه به جای او گل بدرقه ی راه مادرش کنیم و نیستیم که مردانمان به جای او تکیه گاه پدرش باشند... بگذارید حمزه صدای خنده های ما را نشنود آنگاه که روحا و جسما شکنجه می شود. بگذارید نشنود که ما اخبار را از بی بی سی گوش می دهیم و از یاد می بریم که او در بند است و فقط و فقط منتظریم تا شاید روزی آزاد شود و به دیدارش رویم... با شاخه گلی یا بی شاخه گلی.... 

بگذارید این مرد برایمان مرد باقی بماند و خنده هایش در ذهنمان نقش بندد آنگاه که خوشحال از پیروزی جهانی را از آن خود می خاست.... 

حمزه جان.

برای تو ما دوستانی بودیم از برگ گل نازک تر و از فرزند عزیزتر و برای ما تو مردی هستی شایسته ی تکریم. سکوتمان را می شکنیم و از امروز برای آزادیت خواهیم ایستاد. در کنار پدرت، در کنار مادرت و در کنار خاهرانت... 

تو همان گنجی هستی که خدا به هر شهر تنها یکی از آن عطا می کند. و ما همان مردمانی که خدا از آنها به هر شهر تعداد گزافی می دهد... 

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:8  توسط شیما نوروزی  | 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:51  توسط شیما نوروزی  | 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
سيد چرا تنهايمان گذاشتي؟‌

آخر اين طفل بي مادر را توان زيستن بدون تو نيست... 

سيد چرا تنهايمان گذاشتي؟‌

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:18  توسط شیما نوروزی  | 

شنبه دهم اسفند 1387
چند روز پيش چند عکس جالب از سفر اخير رييس جمهور به سرزمين‌هاي آفريقايي که اسم‌هايشان به سختي در ذهنم مي ماند ديدم. کشورهايي که هرکدام به اندازه يزد ما جمعيت مفيد نداشتند. مگر اينکه گاو و گوسفندهايشان را هم در شمارش نفوس بياوريد نکند جمعيتشان به بالاي 1 ميليون برسد. آخر مي گويند آنجا احشام بدرد بخوري هم ندارد. البته قصد توهين به دوستان آن کشوري را ندارم. فقط ترسم از اين بود که مثلا آقاي احمدي نژاد به سرشان بزند و فرض محال، يزد را هم خاهر خانده يکي از اين شهراي چند هزار نفري يکي از اين کشورها کنند. في الواقع طنز جالبي مي شد. طنزي که دسته‌ي ط يش تا ابد در گلويمان گير مي کرد. 

البته اگر بعد از زير خاک کردن حمام مسجد ميرچخماق اگر اين کار را مي کرد هم جاي تعجب نبود. تازه بايد به اينکه خاهر خانده مثلن فلان شهرشان شده‌ايم افتخار هم مي کرديم. حداقل مثل آنها گنجينه هايمان زير خاک مي ماند تا شايد کسي بعدها بيايد و نجاتشان دهد. 

بگذريم. اصل موضوع داشت فراموشم مي شد. داستان اين بود که همشيره هاي محترمي در سالروز رحلت پيامبر اعظم (ص) در مقابل جناب آقاي رييس جمهور به رقص به سبک کشور خودشان پرداخته اند و البته مستحضريم که رييس جمهور اين جور وقت‌ها به قول يزدي‌ها چشمشان را خود مي کنند( سرشان را پايين مي اندازند) تا نبينند اين ظلمي را که به بشر مي رود. و البته بعد از آن کفن پوشان احساس تکليفشان گل مي کند و در خيابان راه مي افتند. که وا اسلاما، وا مسلمانا وا هرچه شما مي گوييد!!!! 

دلم سوخت. براي خودمان. به قول اين مشاور رييس جمهور، در بيرون از مرزها به حدي ايشان معروف شده که مي خاهند بپرستندش و در داخل اين طوري و به قول خودمان توش خودمون رو کشته، بيرونش مردمو... و البته ضرب المثل ديگه اي هم هست که ميگه ... غريبه بوي کباب شامي مي ده. 

ايشون اصلن احساس خجلت زدگي نکردن. اصلن هم فکر نکردن که اين عکسا به ايران برسه و شايد اصلن در صحنه حضور نداشتن. اما خبرگزاري فارس که بچه هايش علاوه بر سوتي دادن فرز هم هستند. سريعن عکس رو حذف کردن که ماها اين عکس بده رو نبينيم و نتونيم نقد کنيم و بر ضد دولت مهر پرور که مهرش به افريقا هم رسيده حرفي بزنيم و تخريب کنيم. 

دست دشمن خارجي هم کوتاهه که ما دور کشورمون رو ديوار کشيديم و نمي گذاريم هيچ عکس مستهجني وارد مملکت بشه... 

مي بينيد؟ اينه حال و روز ما... 


+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط شیما نوروزی  |