دلم برای حمزه غالبی تنگ شده .
ما یار غار هم نبودیم. اما اگر بودیم برای هم ساخته شده بودیم. من و او. من و او و من و او
حمزه انسان جالبی بود. اولین بار شاید 6-7 سال پیش دیدمش با همان قد بلند و همان پیرهن همیشگی. این اواخر یک دست کت و شلوار هم به آن هیکل یک متر و نودی اش اضافه شده بود. این روزها حمزه مدام دارد در ذهنم قد میکشد. روزهایی بود که برای من "پسره ی یه متر و هشتاد تایی " بیشتر نبود. اما این روزها هرچه به یادش می افتم می بینم قدش بلند تر و بلند تر شده. چند روز پیش که به مادرش تلفن کردم و حرف زدیم با هم قدش به دو متر ونیم رسیده بود و ذهن من هنوز درگیر این بود که پسری با این قد و بالا باید زاده ی مادر بلند قدی باشد.
مادرش برایم جالب بود. این خانواده همه شان بت ساز هستند. از آن بت سازها که آن روزها بهشان آزر می گفتم. مادرش وقتی حرف می زد میشد در صدایش سبزی میرحسین موسوی را دید و اینکه وقتی می گوید میرحسین مرادش تنها کاندیدای ریاست جمهوری اخیر نیست. دارد از کسی حرف می زند که ارزش جان فدا کردن در راهش را دارد. ارزش این را دارد که تک پسرش را بدهد و راه او و امامش پاینده باشد. ارزش زیستن مردانه در زندانهای مخوف با شکنجه های فجیع را دارد. ارزش این را دارد که روزها صبر کنی و حمزه نیاید و امروز که می خاهی به حج بروی او نباشد.... ارزش این که حمزه نباشد را دارد ... .
اشکم در آمد. من و حمزه زیاد با هم خورده ایم و نوشیده ایم. برایش زیاد کتاب برده ام و هنوز هم کتابی نزد من به امانت دارد... وقتی مادر این حرف را زد به یاد حرفهای حسین از حمزه و پدرش افتادم و اینکه گفته بود پدر حمزه از جان فرزندش گذشته او الان دارد برای پیروزی موج سبز تلاش می کند و اگر اسمی از حمزه می آورد هم به دلیل نشان دادن پایمردی های خودش و بقیه ی ایرانیان در راه آزادی وطن است... حق بدهید که اشکم در آید... آری حق بدهید...
حمزه این روزها نیست. دوستان زیادی برایش نوشته اند و دوستان زیادی پس از آزادی و در دوران بازداشت به یادش بوده اند. اما من تا امروز برای حمزه چیزی ننوشته بودم. برای من حمزه نوستالژی یزد بود و بودن در شهری کویری که اگرچه بر و رویی ندارد گاهی اوقات دلت می خاهد در دلش خانه کنی و حرفهایش را بشنوی و از شر و شور مردمانش پر شوی.
اشکذر این روزها برای من همانطور که حمزه هم می گفت مرکز ایران و چه بسا جهان است. همانگونه که حمزه می گفت. برای من یزد خشتی حمزه، کناره های با صفای روستا و شنیدن صدای مرغ و خروس ها هم این روزها یاد حمزه را زنده می کند و وقتی به تهران می آیم دست و دلم می لرزد. از این همه ماشین که بی آنکه به یاد کشتگان و در بند شدگان وقایع اخیر باشند در شهر روانند و نمی توانی بفهمی به کجا می خاهند برسند...
هر وقت گذرم به صادقیه ی این روزها می افتد روبروی آپارتمان مسکونی اش می ایستم و اشک می ریزم ریز ریز ریز... گویی حمزه آمده و امروز باید به دیدارش بروم. در همان اتاق های کوچک و به قول خودش قوطی کبریتی که آکنده از کتاب و جزوه و مقاله است. گویی امروز حمزه آمده و برایم می خاهد از نظرات آیزایا برین یا چه میدانم فوکو و ... و ... بگوید و من بگویم حمزه از این حرفها هیچ نمی فهمم برایم از چیز دیگری بگو و او حرفها را به سیاست بکشاند و من برایش از ادبیات بگویم. برایش از ادبیات بگویم....
حمزه را آزاد کنید. مرد خانه ی ما را آزاد کنید. بگذارید در این شهر قدم بزند و بند سبز به دست این و آن ببندد و از دست من ناراحت باشد که چرا با هیچ کس از میرحسین نمی گویم. بگذارید حمزه ی ما دوباره در این شهر با صدای بلندش بخندد و میدان هفت تیر را روی سرش بگذارد. بگذارید دوباره بیاید و برایمان از نظرات این و آن بگوید. بگذارید بیاید و ترجمه هایش را روی سر حسین خالی کند. بگذارید بازهم غلطهای املاییش را ببینیم و بخندیم. بگذارید بازهم برایمان با آن خط خرچنگ قورباغه اش یکی دو خطی بنویسد و بعد که می خاند مقاله ای کامل از آن بیرون بیاید... بگذارید بازهم نفهمیم اینهمه گفتنی چطور در این چند خط آمده... بگذارید ندانیم مرد یک متر و هشتاد سانتی مان شلختگی را از که به ارث برده بگذارید بازهم صدایش را بشنویم... بگذارید .... بگذارید ... بگذارید ... بگذارید حمزه آزاد بزید
برای آزادیش دعا نمی کنم. حمزه باید بیش این تاوان بدهد. تاوان خوب بودنش را و تاوان دوستی با ما را. ما ناخلف مردمانی که برای آزادیش حتا یک دقیقه هم سکوت نکردیم و حتا یک بارهم روسری از سر نکشیدیم. بگذارید حمزه زندانی بماند تا بفهمد ما مردمان از ترس بکارت از دست رفته مان این روزها او را از یاد برده ایم... بگذارید حمزه در بند بماند تا بفهمد بفهمد ما چقدر برای دوستی هامان پستیم و نیستیم که حتا به یاد او باشیم. نیستیم که در فرودگاه به جای او گل بدرقه ی راه مادرش کنیم و نیستیم که مردانمان به جای او تکیه گاه پدرش باشند... بگذارید حمزه صدای خنده های ما را نشنود آنگاه که روحا و جسما شکنجه می شود. بگذارید نشنود که ما اخبار را از بی بی سی گوش می دهیم و از یاد می بریم که او در بند است و فقط و فقط منتظریم تا شاید روزی آزاد شود و به دیدارش رویم... با شاخه گلی یا بی شاخه گلی....
بگذارید این مرد برایمان مرد باقی بماند و خنده هایش در ذهنمان نقش بندد آنگاه که خوشحال از پیروزی جهانی را از آن خود می خاست....
حمزه جان.
برای تو ما دوستانی بودیم از برگ گل نازک تر و از فرزند عزیزتر و برای ما تو مردی هستی شایسته ی تکریم. سکوتمان را می شکنیم و از امروز برای آزادیت خواهیم ایستاد. در کنار پدرت، در کنار مادرت و در کنار خاهرانت...
تو همان گنجی هستی که خدا به هر شهر تنها یکی از آن عطا می کند. و ما همان مردمانی که خدا از آنها به هر شهر تعداد گزافی می دهد...
همین...