شعر زیرو نیما دهقانی در پویش دعوت از خاتمی خونده. برای سید محمد خاتمی می ذارمش اینجا...
سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روي عادت
به رسم خوب ايام رفاقت نوشتم نامه تا گيرم سراغت
نوشتم نامه اي با عشق و اميد اگر خطم بده لطفاً ببخشيد
گمانم برده اي مارا ز يادت؟ منم ... «کبلا مرادو» از ولايت
چه ايام خوشي با هم سپرديم چه بحث و گفتمانهايي که کرديم ...
حدوداً دوم خرداد بودا ... دل مردم ز غم آزاد بودا ...
مث برق و مث توفان گذشتها ... به يادت هست که؟ هفتاد و هشتها ...
کجايي مشتي؟ اينجا جات خاليست بدون تو تو ده صلح و صفا نيست
به اين شدت که نه ... اما خدايي محمد خاتمي! ... جداً کجايي؟
تو ياهو وقتي on هستم که نيستي کلوب و سيصدوشصتم که نيستي ...
نه اخبار و نه بيست و سي ميايي هنوز چپ ميزني؟ يا با اونايي؟
دل مردم براتان تنگه تنگه ... «حتي خاطرات تلختم واسه ما ... خيلي قشنگه!»
(زيادي شد اگر اين مصرع فوق وليکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)
همه اينجا سلامي ميرسانند اگرچه اکثراً چنديست خوابند
ولي شکر خدا اين کدخدائه ميگن قلبش طلاس ... دستش شفائه ...
اصن دست روي هر چي که ميذاره طلا ميشه ... سه سوت! ردخور نداره
خدا مرگم بده ...كافر شدم باز چرا اينگونه شد اين نامه آغاز؟
به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کي نامه شد باز؟
«به نام حضرت باري تعالي»
بدين صورت شروع شد نامه ... حالا(!)

در گلدانی زاده شد
و باغچه ای که حجم خاکش را باور داشت
زلال
مثل اندیشه بلوغ یک پروانه
نجیب؛
چونان نخلهای سربه زیر شهر
و بی تکرار؛
همچون تولد یک روز.
اقیانوس را روی
پنجره ها می نوشید
و آسمان را با نگاهش
وجب می کرد
و سرانگشتش خانه ی خورشید را نشانه میرفت
خواب طلایی چهارده قرن را
به آیه های بشارت وصله می کرد
و سینه اش تبلور معصومیت حوا بود
که در یک سیب نطفه کرد
دامنش امتداد قداست الهه ی آب های ازلی
و میترا از گریبانش جوانه می زد
وشعرهایش
معبد خدایان را می نواخت
در عصر
خمیازه های سرگردان و بی ایمان
و زبانش، ترجمان ابهام یک معجزه
وقلمش که چون نیلوفری بیدار
خواب سنگین مرداب را آشفته می کرد.
جاودانه باد یادش
در خاطره خطیر فرداها
و بلند باد نامش بر زبان حق گویان
و گوارا باد شربت ابدیت
در دریچه سلول های روشنش
( الهه عظیمی )
سوال عجیبی نبود. جمعیت غلغله می کرد. هرکس که می رسید از آشنا و غریبه کارت دعوت داشت و از بزرگان هم که همه دعوت شده بودند. چپ و راست... انگار قرار بود توپی بترکد یا همه برای تماشای بازی ایران و کره به ورزشگاه برویم تا ورزشگاه خالی نماند. اما حیف. از همه70-80 خبرنگاری که می گفتند از رسانه های داخلی و خارجی آمده بودند تا این لحظه به جز چند سایت محلی یزدی کسی خبر ویژه ای مخابره نکرده. البته هنوز رسانه های خارجی رو چک نکردم. بنابراین داخلی ها رو فقط می تونم نام ببرم.
مثل این که مراسم به خوبی و خوشی برگزار شده و خاتمی راجع به خیلی چیزها از جمله انتخابات حرفهایی زده. اما چیزی که خیلی عجیب بود در این مراسم حضور ویژه ی بچه های اصلاح طلب یزدی و ازجمله مشارکتی ها بود. من تو احزاب یزد فقط مشارکت و سازمان رو می تونم حزب بنامم گرچه اونها هم همه شون تو یه پراید جاشون میشه و میشه با یه استیشن یا یه ون همه شونو تا شوره زارهای قم و کویر نمک برد و از شرشون راحت شد!!!
مهندس سفید لیدر اصلاح طلبای یزدی که باکمک او و بقیه اصلاح طلبا چند وقت پیش مهندس اولیا اسمش از تو صندوق در اومد تو این مراسم خیلی تو چش بوده. مخصوصن که اهدای جوایز و هدایا هم توسط ایشون و بقیه اصلاح طلبای یزدی از جمله عارف کلانتری و اولیا انجام شده.
اما جالب تر از همه حجم وسیع و انبوه مهمونای خارجی بود. من فکر می کنم این یه یارکشی سیاسی بود. خاتمی خواست به احمدی نژاد نشون بده که آقا بله ما اگه بخوایم کوفی عنان و پرودی و که و که رو از اون ور دنیا درست در شرایطی که تو باهاشون دعوا داری دعوت می کنیم اینجا بعدشم می دیم رهبر یه دست ببیندشون که دلش حال بیاد و هوای ما رو داشته باشه... اما تو... تو نمی تونی حتا اینا رو تا عراق هم بیاری. چه برسه به ایران اونم نه تهران یزد!!!!
من از سخنرانی پرودی و خاتمی جا نخوردم. هردو منطقی حرف زدن. چیزی که جالب بود شلوغی ویژه ای بود که درهنگام اهدای هدایا پیش اومد. گویا یه عده ای هم قصد اغتشاش داشتن اما نتونستن. این خبر رسمی نیست و من هم تاییدش نمی کنم. اما همینقدر جونم براتون بگه که خاتمی به احتمال زیاد اومدنی شده و با این نمایشا کم کم داره همه رو می زنه کنار...
فقط امیدوارم کسایی که دورشن زیاد حماقت نکنن و نخوان انقلابی بازی و اینجور چیزا دربیارن.
راستی زهرا اشراقی هم اومده بوده یزد. من که از دیدن نوه امام تو این مراسما کلی حالم جا می آد. جاش بود حسن آقا هم یه سر می اومد یزد...
راستی خیلی هم بحث سانسور شدیده ها ...
نمی دونم نوشتنم چقد دیگه دووم بیاره. این روزا حالم خیلی بد شده. برای یه سری دوا درمون تهرونم. و راستش رو هم بخواین خیلی دلم می خواست تو جشن این بانوان وبلاگ نویس شرکت کنم اما دیدم چن وقتیه که خاموشم و نمی نویسم. اینه که روم نشد. مریضی هم بود نه این که نباشه.
حقیقتش رو بخواین این که می گم نوشتنم رو نمی دونم چقد دیگه طول بکشه از همون حرفاییه که دکترم بهم می گه. نمی دونم چقدر دیگه دووم بیاری... حرف خیلی سنگینیه مخصوصن اگه از دکتر خاسته باشی همه چی رو به خودت بگه و به بقیه فقط بگه رو به بهبودیه. این طوریه که این روزا بجای بیشتر گفتن بیشتر می خونم تا مبادا «چیزی نادانسته» از دنیا برم. منظورم اینه که حداقل چیزایی رو که یه روزی بهش فک کرده بودم رو بفهمم چیه. بی خیال این حرفا شم و برم سر حرف اصلی
پ.ن: این روزها فضای دنیای مجازی مجازی ام نمی کند. به دردهایم حقیقت می بخشد. حقیقتی عینی تر و واقعی تر... این است که باید از چندین و چند نفر ببخشید بخواهم و از چندین و چند نفر شکایت کنم. به ترتیب می گویم. از سمیه توحیدلو به خاطر بازی هایی که با کامنت هایش کرده ام.
پ.ن. من عالم مذهبی نیستم اما خدایی این یه سنت تو اسلام بعد این قضیه خیلی به دلم نشست. مخصوصن بعد از بخشش موسویان. نامه ی خیلی زیبایی نوشته بود.
امروز روز اولیست که کلاس اولیها به مدرسه میروند. حقیقتش را بخواهید خودم از این روز خاطره زیاد جالبی در ذهن ندارم. برای همین همیشهی این سالها از این روز بخصوص حذر میکردم. اما امسال، امروز صبح اتفاقی افتاد که لازم آمد دربارهی این موضوع چند خطی بنویسم. علیرغم اینکه در همهی این سالها تنها و تنها به خاطر این روز بوده که از مدرسه گریزان بودم... تنها به خاطر این روز...
صبح، از خواب که بیدار شدم اندکی به هشت مانده بود. تصمیم را گرفتهبودم که مثل روزهای پیش کمی زودتر به سر کار بروم تا از برکات ماه رمضان بهرهمند شوم و بتوانم از خواب صبحگاهی رییس و مرئوس استفادهکنم و چند خطی هم برای شما بنویسم. و هم اینکه چرخی در اینترنت بزنم. خمیازه ای کشیدم و مانتو پوشان بی خیال میک آپ، مقنعه سورمهای به سر و کیف مشکی بر دوش راه افتادم.
اگر بخواهید از خانه ما که در خیابان معراج واقع شده سلانه سلانه سر کار بروید! حداقل نیم ساعتی را مهمان جادهی به شدت خاکی (البته جاده آسفالت است ولی به دلیل اینکه هنوز خانههای نیمهساز زیادی در آن حدفاصل است باید خاکی باقیبماند تا ما طعم سازندگی را بچشیم!) خواهیدبود. ببخشید که ناگهان پرانتزی زندگی همه مان و از جمله اتوی مانتو و شلوار مرا به همریخت!. بگذریم. 133 را گرفتم و درخواست یک ماشین. حداقل پول اینترنت دولتی را باید به کسی داد! ما هم میدهیم به راننده تاکسی.
آقای راننده بسیار مودب بود و وقتی که دید من برخلاف دیگر خانمها صندلی جلو را برای نشستن انتخابکردم جا خورد. آخر من از جلونشستن لذت می برم. سوسوی آفتاب با سبزی بالای شیشه را دوستدارم. مسلم می دانید که اینها را نمیتوان از صندلی عقب دید زد. بله و رادیوی آقای راننده هم روشن بود. حقیقتش را بخواهید داستان من تازه دارد از اینجا شروع میشود... یکی داستان است پر آب چشم...
گوینده از کلاس اولیها میگفت و اینکه "چقدر این بچه های کوچولو نازن" و چقدر " کیف میده وقتی آدم میون اینهمه گله!" بگذریم. تعریف و تمجیدهایی که میان ما ایرانیها اپیدمی شده و حتا از سطل آشغال بوگندوی شهرداری هم تعریف می کنیم. البته خدای نکرده این "نوگل" های منو با سطل آشغال قیاس نکنیدها! این هم از شوخیهای صبحگاهی بود که به جای گوینده در ذهن من با صدای او فرکانس مییافت.
خانم گوینده وعدهای برای گوشکردن به آهنگ درخواستی یا چیزی از این دست ندادهبود. اما، ناگهان انقلاب شد. قلبم به تپش افتاد و فکر کردم بازهم سانتریفیوِژی راه اندازیشده یا چه میدانم، گوشهای از ایران کسی چیزی اختراع کرده یا کسی مدالی برده یا نبرده و داده به پاراالمپیکیهای قهرمان. جا خورده بودم. نه 22 بهمن بود و نه دوم خرداد که این سالها همه فراموشش کردهبودند و نه صدا و سیما برای 18 تیر از این کارها می کرد. تازه امروز که بیست و چندم شهریور بود... بله. جا خوردن از من و لبخوانی از راننده. رادیوی جمهوری اسلامی داشت برایمان "یار دبستانی من" را پخش می کرد.
حسابی قاطی کردم. خون خونم را می خورد و نمی دانستم چه کنم. نه دسترسی به این جماعت بیشعور بود و نه میشد کاری کرد. فقط باید گوش میدادی و هیچ نمیگفتی. تازه، هنوز از یادم نرفته که سالها بعد از دوم خرداد صدا و سیما این ترانه را بلوکه کردهبود تا شاید خود را حامی هیچ جریان اصلاح طلبی نشان ندهد و امروز از در و دیوار این شهر و برای تولد هر گوساله ای یا چه میدانم اختراع هر تخم خری این ترانه ملی را پخش میکنند.
در دلم افسوس خوردم. یاد ترانه ای از شاملو افتادم: "کاشفان فروتن شوکران": "... خورشید را گذاشته، میخواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش... بیچاره خلق را متقاعد کند که شب، از نیمه نیز بر نگذشتهاست.... طوفان خندهها".... بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود... من تنها فریاد زدم نه... من زخود بودن تن زدم. و....
اینگونه است که می توان چیزی را نابودکرد. به دست خودش. نمیدانم که گفته بود که اگر میخواهی چیزی را نابودکنی از آن بدنگو... از آن بد دفاع کن... و اینجاست که صدا و سیمای جمهوری اسلامی با استفاده از این ترانه حتا برای روز بازگشایی مدارس تنها و تنها دارد ارزش این صدا و ارزش این یاد و ارزش این ترانه را که برای قهرمانیهایمان سروده شده و برای درد کشیدن هایمان خوانده شده را میکاهد. آن را پامال اندیشههای بز گونهای میکند که در سٌمها شان حتا نعل هم نمی گنجد چه رسد به نعلین ...
فکر میکنم برای همهی ما جای تاسف دارد.
برایتان تعریفکردم تا شاید اندکی از این درد را بتوان به اشتراک گذاشت... دیگر نه هیچ و نه هیچ...
گفتنی است این اظهارات کردان که همراه با تعجب نمایندگان مجلس روبرو شده بود چند وقتی است در کشور رواج یافته است و به نظر می رسد برای جلوگیری از این ادعاهای ماوراءطبیعه و غیر قابل استناد باید چاره ای اندیشید.
واقعن فکر می کنین چه اتفاقی داره می افته؟ چرا ما همچنان درگیریهامونو با خدا و پیغمبر و آل رسول حل نکردیم؟ دوران هاشمی که مصادف بود با دوره راهنمایی و ابتدای دبیرستان من، تو مسابقات احکام و مسابقات حفظ و ترتیل قرآن تا مراحل کشوری رفتم. وظیفه ام همیشه مراسم صبحگاهی بود و همیشه هم یه روزنامه دیواری داشتم که چندتایی هم مطلب راجع به خداو پیغمبر چاشنیش بود. دوران خاتمی که شد دیدم اونایی که روبروی ما هستن هرروز دارن از این بیچاره ها( خدا و پیغمبر و آل رسول) خرج می کنن. پس یه مدت مدیدی کامل بیخیالشون شدم. می خوندم و می نوشتم ام برای خودم و سعی می کردم تمامی مراسمات مذهبی رو تو منزل اجرا کنم تا خدای نکرده دینم به پینه ی ریا آلوده نشه. این روزها با خودم میگم کاش از همون اول قید همه چی رو زده بودم. چون خدایی اینا از خدا و پیغمبر و آل رسول جز یه لجن چیزی باقی نذاشتن. نمی دونم چی بگم. اما خدایی دیگه داره حالم از ریخت همه شون به هم می خوره.
امروزه، واژه جامعه مدنی همچنان در برگیرنده مفاهیم ضد دولت متمرکز در خود است. در بسیاری از کشورها و به خصوص ترکیه گرایش شدیدی برای نمایش تعارض نمودهای غیر دولتی این مفهوم با فعالیتهای ضد دولت مرکزی صورت گرفته است. برای مثال، طی دوره فعالیت اپوزوسیون ضد کمونیسم در اروپای شرقی در دهۀ 80 میلادی جامعه مدنی به عنوان یک شعار فراگیر بر استقلال از دولت تاکید مینمود. کاربرد مجدد این کلمه در چنین مفهومی جامعه مدنی و دولت را به عنوان یک پدیدۀ انحصاری دوطرفه مطرح میکند. بر این اساس میتوان یک مدل سهقسمتی پیشنهاد نمود به گونهای که مرزبندیهایی بین جامعۀ مدنی، دولت و اقتصاد ایجاد نماید. در این فرمول، جامعه مدنی به عنوان «طیفی از کنشها و واکنشها بین اقتصاد و دولت، سازمانها، حرکتهای اجتماعی و اشکال مختلف برقراری ارتباط عمومی» تعریف می شود (جان کوهن و اندرو آرتور، جامعۀ مدنی و تئوری سیاسی، کمبریج؛ انتشارات
MIT، 1992) در این مدل سهجزیی، بخش مربوط به جامعه مدنی، همۀ قسمتهای اجتماعی مربوط به دولت و اقتصاد را پر نمیکند. بر این اساس میتوان جوامع سیاسی و اقتصادی را از جامعه مدنی مجزا نمود. در این حالت، جامعه سیاسی متشکل از احزاب سیاسی، پارلمان و سازمانهای سیاسی میباشد. و رابطی بین دولت و جامعه مدنی به شمار میرود. همچنین جامعه اقتصادی از سازمان تولیدکنندگان، توزیعکنندگان، کارخانه، تعاونیها و موسسات مالی، تشکیل شده است و به طور مشابه نقش واسط بین اقتصاد و جامعه مدنی را به عهده دارد.خیلی قاطی بودم. چندروزیه اینطوریم. شرکت در چندین و چند مراسم ختم و درگیری با مصائبی که هرگز فکرش را هم نمی کردم روزگاری یکی از دوستانم ببیند به شدت آزارم داد. تازه به این خستگی ها و مصائب اضافه کنید رسم و رسومات غلط و بیخود ما ایرونی ها رو! گرچه حسین اصراری برای شرکت در این مراسمات!!!! نداشت و گرچه حتا تماسی برای دعوت و اینجور چیزها نگرفته بود و مرگ بستگان را یکی از امور شخصی می دونست ( وگرچه من الان دارم همه چی رو قاطی می نویسم عامی و کتابی رو با هم قاطی کردم بدجور!) اما شرکت در این چند مراسم آخر رو جدای از وظیفه یه نوع احترام دونستم و شرکت کردم. بر خلاف همیشه مجبور شدم چادری به سر کنم و مثل همه ی هم جنسان گرامی اشکی به چشم بدوونم و گوشه ای کز کنم و منتظر پایان مراسم بشم.
این پست رو مخصوص حسین می نویسم. و در جهت حرفهای اخیرم درباره مرگ و امید و نا امیدی. نمی دونم تا چه حد حرف حسین هم هست. اما می دونم این روزها اونقدر با مرگ و نا امیدی درگیر شده که بشه ازش قطع امید کرد. گرچه دیروز بسیار پرصلابت نشون می داد اما احساس کردم مثل چینی اقتصاد کشورمون بغض تو گلوش بند خورده و هر لحظه است که بشکنه...
در شهر ما یزد با این که مقوله های اینچنینی زیاد تعریف شده نیست اما می توان دید که در خانواده ها معمولا جنس اناث وظیفه ی دلداری دادن و همراهی کردن در کارها را به عهده دارند. گرچه همیشه از همه چیزبیخبرند اما وقتی هم که مثلا پدر خانواده ورشکست می شود تنها مادر است که باید وظیفه ی دلداری دادن به کلیه اعضا را به عهده بگیرد و طلایی اگر دارد بفروشد تا بقیه دپرس نشوند و نبینی فردا روزی نعش یکی توی اتاق از سقف آویزان است یا چه میدانم حمام خون از فین کاشان و اوین تهران به صفاییه یزد منتقل شده!!!
این چند روزه خانم توحیدلو با این پست گرانسنگشان بدجور روی مخ من راه رفته اند. مخصوصا با این عکس پیرمردی که روی قبر خوابیده. مرا یادقبرستانهای یزدانداخت. قبور شهدای یزد خیلی شبیه به قبور موجود در عکس است. برایم خاطرات زیادی را زنده کرد. نتوانستم از آن پست بگذرم. ننوشتم و ننوشتم و حالا که نوشتم می خواهم از مرگ برایتان بنویسم. امید به مرگ را می گویم نه خود مرگ را!
بجز این دلیل دلیل دیگرم درگذشت مادر یکی از رفقا نیز هست. حسین حمیدیا که سالهای دور و درازی را با او بوده ام و شب و روز های زیادی را با هم گذرانده ایم. تا آنکه از یزد کوچ کرد و رفت و بی خیال همه ی ما شد. دقيقن دو ماه از رفتنش گذشته بود كه شنيدم مادرش فوت كرده. گرچه برايم بسيار ناگوار بود اما شانه ي من هم بايد گوشه اي از زخم هايش را مرهم مي بود و من هم مطابق معمول اين روزها دير رسيده بودم. بگذريم. در باب همان مرگ خودمان بگويم.
مرگ براي من به عنوان يك انسان هميشه راه فراري از همه ي شكست ها به شمار مي آمده. هر موقع به نقطه ي صفري رسيده ام به مرگ هم فكر كرده ام. گرچه هميشه در دنياي سنتي من مرگ چيز وهم آلودي بوده كه وقتي بيايد بايد چهل روزي سياه بپوشي و اگر مرد باشي ريشت را كوتاه نكني و اگر زن باشي هرروز خاك مزار مرده را بر سر كني. جداي از شائبه هاي مذهبي كه هميشه اين راه فرار براي انسانها ايجاد مي كند هميشه با خود درگيري بزرگي داشته ام. چرا؟ چرا اين مرگ به عنوان يك راه فرار به عنوان يك گريزگاه اينقدر مذموم است؟ اگر اميد را راه نجات بدانيم و كورسويي كه نورش نجات بخش است مگر نه همين مرگ هم مي تواند به صورت اوليه يك راه نجات باشد؟پس چرااين گونه از آن مي گريزيم؟ و يا بسيار شده كه ديده ام جواني در اثر رسيدن به نقطه ي نا اميدي مطلق دست به انتحار زده و چگونه خانواده اش سر افكنده از اين اقدام وي حتي ترس از زدن پارچه مشكي تسليت و چاپ اعلاميه ي فوت براي وي داشته اند. سرها همه پايين و با سرافكندگي كه چه شد آن جوان رعنا مرحوم شد؟ در جواب يا دروغي خواهي شنيد و يا زير لب خواهند گفت خودش را خلاص كرد و مارا گرفتار.
اين مرگ در همه ي جنبه ها مذموم است. حتا آنها كه خودكشي سياسي مي كنند و ناگهان از صحنه به در مي روند به گونه اي ديگر نگريسته مي شوند. گويي جرمي مرتكب شده اند و براي آنكه سر باز نكند امروز از همه چيز فرار كرده اند و لام تا كام سخن نمي گويند.
حتا خودكشي هاي عاطفي كه همان جدا شدن ناگهاني از عاشق يا معشوق و رفتن به كام تنهايي و گوشه گيري است هم در جامعه ي ما محكوم است. حتا آنجا كه مطمئني يكي از دو طرف ايثار نموده و براي آنكه ديگر خوشبخت شود اينگونه زانوي غم در بغل گرفته و باده ي غم به خلوت مي خورد مي بيني كه اغلب اين جنس لطيف دل است كه محكوم مي شود و يكي از دو طرف را مشكل دار به جا مي آورند و عامه را به اين دلخوش مي كنند كه عامل بلا را يافتيم.
براي من خودكشي و نا اميدي پيش از آن هيچ گاه مذموم نبوده. بماند كه انسان ترسويي هستم و حتا وقتي انگشتم خون مي افتد هفت سوراخ دعا را مي گردم تا شفا يابم. اما فكر مي كنم اگر روزي در هر زمينه اي از زندگي راهي براي بازگشتم نمانده باشد مسلما خودكشي را مذموم نمي دانم. گرچه مرگي است كه بالاي سر ديگران علامت تعجبي مي گذارد و گاهي اوقات نفرين را هم شامل حالت مي كند.
اما مرگ اين بلاي جان ما كه هرروز از آن فراري هستيم خود نويد بزرگترين اميدهاست. اميد به اينكه شايد آن طرف پل كه هرگز نديده اي بهتر از اين طرف باشد و به قول بعضي ها فلاني كه راحت شد. تو فكر خودت باش كه بايد بقيه عمر را سر كني. ببينيد چقدر نا اميدي در اين جمله موج مي زند؟ ما به آن سو اميد داريم و اين سو را فارغ از همه ي بدي ها و خوبي ها محملي براي اميد به شمار نمي آوريم. اين طرف جايي است كه ما مسلما از نا اميدي مي ميريم.
اصولا براي ما ايراني جماعت هميشه آن طرف اميد بخش بوده است. چه آن طرف مرزهاي كشور باشد چه آن طرف رودخانه اي كه هرگزش نديده و نشنيده ايم و چه آن طرف زيستن كه مرگي است شيرين و خوش آيند.
ما همه به اميد زنده ايم. به اميد اين كه يك روز شايد اين طرف هم مثل آن طرف آباد شود...
سؤال: اينجانب داراي يك همسر دايمي هستم و يك همسر موقت لطفا بفرماييد آيا مواقعي كه من با همسر موقتم ارتباط برقرار مي كنم مي توانم تيمم بدل از غسل كنم يا خير با توجه به اين نكته كه اگر غسل كنم احتمال فهميدن همسر من وجود دارد و احتمال اختلاف و دعوا با وي هست ؟ ب.در صورت امكان چنين كاري آيا غسل را هم بايد بعدا انجام دهم يا تيمم كافي است ج.اگر بايد غسل را بعدا انجام دهم آيا تاخير آن تا دو سه روز بعد بلا اشكال است؟و آيا نمازهايم همه صحيح است؟
جواب: بسمه تعالي 1ـ تيمم بدل از غسل نمي توانيد انجام دهيد و احتمال اختلاف مجوز ترك غسل نيست . 2ـ به هر تقدير تيمم كافي نيست . 3ـ تاخير غسل هم جايز نيست . 4ـ نمازهاي با آن تيمم باطل است ![]()
راستی راستی اگه بعضی وقتا امریکاییا ازمون حق توحش می گرفتن حق داشتن....
بالا نوشت: این مطلب برای یک سمن(ان جی او) تنظیم شده است و صرفا برای مطالعه و اظهار نظر در مورد گفته های تحقیق مطرح گردیده . ممکن است نظر خود من مشابه با نظرات مطرح شده در این مقال نباشد. لیکن گاهی برای آگاهی بخشی لازم است آنچه را که خود نمی خواهی نشان دهی!!!
امت اسلامی را به عنوان یک پدیدة جامعه شناسانه از دو دیدگاه می توان مورد بررسی قرار داد. یک دیدگاه، در نظر گرفتن آن به عنوان یک اجتماع را پیشنهاد می دهد و دیدگاه دیگر این امت را به عنوان یک « هویت جمعی» در نظر می گیرد. مسلما هردوی این دیدگاه ها به یکدیگر مرتبط می باشند. لیکن بد نیست اگر این دو دیدگاه را مورد بررسی قرار دهیم. زیرا هردوی این دیدگاه ها می توانند راهگشای ما در امر تجزیه و تحلیل روندهای پیشروی و تکامل امت اسلامی باشد.
در جامعه شناسی، انواع جامعه در سازمانهای اجتماعی دارای یک همگونی اجتماعی می باشند و به صورت گسترده ای بر اساس پیوندهای سازمانی و اصیل پایه گذاری گردیده و نوعی پیوستگی معنوی در آن برقرار می باشد و معمولا احساسات مذهبی بر آن حاکم می باشد. این سازمانهای اجتماعی در اثر از هم گسستگی ناشی از تقسیم بندی پیچیده و رو به گسترش کار، فردگرایی و رقابت بر سر سرمایه در دنیای مدرن به این شکل تغییر فرم داده و به جامعه ای مشارکت محور مبتنی بر روابط بینافردی مبدل گردیده اند. اهمیت تغییر فرم این اجتماع بدین دلیل است که جامعه ی مشارکتی جدید و آنچه در اثر آن حاصل شده است، تکیه بر فردگرایی، خودمختاری فرد و تفاوتهای نهادی و روابط قراردادی را به عنوان پایه هایی برای ایجاد همبخشی اجتماعی و پیوستگی لایه های مختلف آن به کار برده است. (تونیز،1953، اجتماع و جامعه، نیویورک: هارپر و رو)
از نقطه نظر دیدگاه دوم، امت اسلامی را می توان به عنوان یک «هویت جمعی» در نظر گرفت. هویت جمعی در جوامع انسانی ریشه در فرایند اجتماعی سازی دارد. انسانها این هویت را درابتدا با شناسایی ارزشها، اهداف و مقاصد جامعه خود و درونی سازی آنها به وجود می آورند. این فرایند فرای ساخت هویت فردی به ساختار هویت جمعی نیز منجر می شود. مقررات و رفتارهای تشکیلاتی جامعه موجب تقویت بیشتر این روند شده و به اعضای این جامعه حسی از شباهت، بخصوص در مقابل دیگری که هویت جمعی متفاوتی دارد می دهد.
نقش کلیدی در ساخت « هویت جمعی» توسط سیستمهای سمبلیکی نظیر دین، زبان و فرهنگ مشترک ایفا می شود که به عنوان مکانیسم های تعیین خطوط قرمز «هویت جمعی» نیز به کار می رود. این مرزها می توانند با یکدیگر نقاط مشترکی داشته و یا طی حضور مشارکت جویانه ی افراد، یا سایه افکنی قلمروهای سمبلیک همچون برخی اعتقادات مذهبی که منجر به جذب یا طرد یک عضو جامعه می شود دچار تغییر شوند. ساختار «هویت جمعی» تنها به یک تلاش سمبلیک غیر مرتبط با موضوعاتی همچون کنترل منابع، تقسیم کار و تفاوتهای اجتماعی خلاصه نمی شود بلکه «هویت جمعی» و انسجام اجتماعی منجر به یافتن منابع می گردد و استحکام ساختارها را در مقابل نفوذ افرادی که خارج از این مجموعه قراردارند موجب می شود.
از این دیدگاه، امت اسلامی باید هویتی اجتماعی از مسلمانان را بر این اساس که منجر به شناسایی مسلمانان بوسیله قلمروی مقدس اسلام و ایجاد نوعی پیوستگی بین آنها و درهم تنیدن این عقیده در خودآگاه آنها شود ایجاد کند. استنباط در نظر گرفتن امت اسلامی به عنوان چارچوبی برای هویت جمعی نیز از این دیدگاه سرچشمه گرفته است. این بدان دلیل است که این مهم نتیجه یک ساخت اجتماعی است که ساختار اجتماعی و فرایندهای مرتبط با آن نقش بسیار مهمی بازی می کنند. در نتیجه، می توان گفت با تغییر این چارچوبها، آنها نیز تغییراتی در طبیعت هویت جمعی ایجاد می نمایند. به زبان دیگر، از آنجا که مسلمانان، فرای از اجرای فرامین دینی مشابه و اعتقاد به اصول اسلامی مشترک، زندگی خود را بر مبنای مفاهیم جوامع خود تنظیم می کنند و با تغییر این جوامع در اثر مفاهیمی همچون مدرنیزاسیون، صنعتی سازی، پیشرفت سیاسی و جهانی سازی، هویت مسلمانان نیز دچار تغییر می شود.
میزان آگاهی امت مسلمان
اگر امت مسلمان را به عنوان گونه ای «هویت جمعی» و یا یک جامعه ی نوعی در نظر بگیریم، می توانیم جایگاه آن و وجودش را در خودآگاه مسلمانان امروزی تعیین نماییم. یک روند برای نیل به این موضوع، تعیین آن بوسیله ی شناسایی میزان خودآگاهی دینی مسلمانان و یا تقوی و پرهیزگاری آنها می باشد.
در حین تجزیه و تحلیل شواهد تجربی جمعآوری شده به عنوان بخشی از یک مطالعه در سطح چند کشور مسلمان، میتوان به تعیین درجه خود آگاهی امت اسلامی در بین مسلمانان 6 کشور مسلمان مدرن شامل اندونزی، پاکستان، مصر، قزاقستان، ایران وترکیه پرداخت. در این مطالعه، 5500 پاسخگوی مسلمان در مورد تقوای دینی خود مورد سوال قرار گرفتهاند. از این بین 5 سوال به عنوان تست الگو و سنجش شدت آگاهی دینی آنها مورد استناد قرار گرفتهاست. این سوالات و پاسخهای آنها در جدول زیر به نمایش درآمده اند.
(برای مشاهده بهتر روی عکس کلیک کنید)
مطالب قابل مشاهده در جدول فوق، نشان از آن دارد که با اینکه پرسش شوندگان مسلمان از کشورهای مختلف دارای یک حس خودآگاهی دینی می باشند، و می توان آنها را جزیی از امت مسلمان به شمار آورد، بااین حال، شدت این حس در بین کشورهای مسلمان مورد مطالعه متفاوت است. این تغییرات را می توان به واقعیت بزرگتری در جهان اسلام که امروزه به نام پلورالیسم( تکثر گرایی) شناخته می شود نیز نسبت داد. این پلورالیسم حاصل فرایند جهانی سازی در اثر پیشرفت فن آوری اطلاعات می باشد. فن آوری اطلاعات مدرن در حال حاضر به یکی از واقعیت های غیر قابل انکار در زمینه برقراری ارتباطات تبدیل شده است. به عنوان یک نتیجه، جهان در حال تبدیل شدن به یک دهکده جهانی می باشد. یک نتیجه منطقی این امر برای مسلمانان اثر این انقلاب اطلاعاتی برروی خود آگاهی کلی جهان اسلام می باشد.
بررسی و تحقیق در نتایج عملی به دست آمده درباره خودآگاهی امت اسلامی، دو نتیجه اساسی در بر دارد:اول، خبر از وجود این خود آگاهی در بین تمامی جوامع مورد مطالعه می دهد. دوم؛ نشان از تفاوتهای فاحش در شدت، اشباع و سرایت خودآگاهی امت اسلامی دارد. به طور کلی، این نتایج عملی نشان از آن دارد که بخش عظیمی از مسلمانان اندونزیایی، پاکستانی، مصری، ایرانی و ترک و با شدت کمتری، بخشی از مسلمانان قزاق نشانه هایی از امت اسلامی را در خود به صورت آگاهانه حفظ نموده اند.
از سوی دیگر، چگونه می توان تفاوت های موجود در نتایج عملی به دست آمده را بر اساس پلورالیسم فرهنگی و ساختاری که دنیای مدرن را کاملا تحت تاثیر خود قرار داده است تفسیر و تشریح نمود؟ آیا ما می توانیم به میزان مساوی و با برقراری عدالت، تفاوتهای موجود در میزان آگاهی امت مسلمان و پلورالیسم دنیای مسلمانان را از طریق کاربرد دورنمای جامعه شناختی تفسیر و تشریح کنیم؟ می توان گفت این حقایق تجربی موجود در جوامع مسلمان ناشی از بخشی شدن مسلمانی می باشد. حداقل از نظر سیاسی اسلام به 45 بخش کاملا مستقل با اندازه های مختلف تقسیم شده است که هریک نیز در درون خود تقسیم بندی مجزایی دارند و بسیاری از آنها با مشکلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی متعددی مواجهند.
متن پست قطعنامه و ژاپن و عموی گم شده :
ما دستهایمان را بر آوردیم برای جرعه ای از آب تا فرات را رفتیم و به ما گفتند چرا شما که تشنه ی آبید از شیرهای خانگی تان آب نمی نوشید. گویی از یاد برده بودند که عمو برای آب نبود که می رفت و برای دیداری بود که ۳۰ سال پیش وعده اش را به پدر بزرگ داده بود که تا چشمش باز است گنبد زرد و ضریح شش گوش را ببیند. عمو وقتی برنگشت خالی به سرخی آذرخش بر پیشانی داشت و فکه سالها منزلگاهش بود تا پدر بزرگ رفت و این غریب را از خاک برگرفت. گرچه چند استخوانی بیشترنبود.
من هشت سال داشتم یا هفت. بشمار از ۶۱ تا آن روز که صلح کردیم. پدر هنوز طعم گس بودن را در قلیانهایی می جست که با عمو و مادربزرگ می کشید و من خودنویس عمو را دزدیده بودم که از او چیزی به یادگار داشته باشم و مادر بزرگ به دنبال دفتر و خودنویس می گشت برای ۱۲ سال! حالا من ۱۸ ساله بودم.
جنازه اش که آمد مثل دیوانه ها دور حیات می دویدم و بازی می کردم. مثل پسری که آزادش گذاشته باشند. مادربزرگ ضجه می زد و من فهمیدم اینکه می گویند فلانی ۴ پسر در جنگ داد و خم به ابرو نیاورد دروغ بود. حتا فهمیدم که پدر پیرمان آن روزهای آخر خواهر و مادر ما را جلوی چشممان دیده بود و بعدها گفتند که سردار فلان و فرمانده ی کل قوا هردو نامه زده اند که تمام کنید این مسخره بازی را که امروز وقتی می خوانمش تنها اشک نیست که می آید.
وقتی حیاتی می خواند من در حیاط نبودم. مرده بودم انگار. چون پدر و عموها و پدر بزرگ چشمشان خون بود و از فردا باید در میان اسرا به دنبال مفقودشان بگردند و او نباشد. وقتی که مرده ای حتا اگر شکیبایی هم باشی سر از جایی در نمی آوری بجز گور. و او سالها بود که پوسیده بود. نه بوی عطر می داد و نه گرمای نفسش را می شد حس کرد که انگار همین حالا مرده است! فقط بوی خاک می داد و از کلید تویوتایی شناختندش که در جیبش بود. جل الخالق کلید تویوتای ژاپنی سالم مانده بود و عموی من پودر شده بود.
امروز بعد آن همه سال، پدر بزرگ خودکشی کرده و من می دانم که مادر بزرگ همین روزها از مننژیت یا قند می میرد. و پدر دیگر دندانی در دهان ندارد که نان سنگک بجود. برایش مادر ترید درست می کند و روزنامه ها را که می خواند هنوز هم به دنبال اسم برادر می گردد. دلم برای خودم می سوزد.
تازه سوادکی به هم زده بودم؟ نه ۴ پنج سالی می شد که می خواندم و می نوشتم. و باید دنبال اسم عمو در ردیف نون ها بگردی. پدر هم وقتی نون می خورد و روزنامه می خواند چشمش دنبال چیزی می دود. فکر کنم ضمیمه ی کیهان است که اسم اسرا و جنازه های لبنانی را زده و پدر بازهم به دنبال او می گردد.
آرزو کردم کاش همه ی ما مرده بودیم. در شهری که حتا بوی جنگ هم به آن نرسید مگر به کمک پیام آوران قدس و کربلاو نجف که هنوز هم بویشان می آید و هنوز هم نمی بینمشان…
آرزو می کنم کاش گفته بودیم ننگ ننگ تا زندگی …
آرزو می کنم کاش گفته بودیم راه امید به زندگی از قطعنامه می گذرد و امروز هم عمو را داشتم و هم پدر بزرگ را …
آرزو می کنم کاش …
آرزو می کنم کاش م ..
…
شبهای زیادی رو تا صبح با صداش سرکردم. پوپولیست لعنتی ای بودم که فقط صدای هامون رو دوست داشتم و حرفهای قشنگش تو اون خونه ی سبز لعنتی.
از هرچه سیگاره باید تشکر کرد. چون داره همه ی آدمها رو تک تک باخودش تا قعر جهنم می بره. فکر کنم فیلم بعدیشو با علی حاتمی و هادی اسلامی بسازه. چه فیلمی بشه...
مراد بیک من که روزی اومدی تا من رو با اون شیوه ی دلبری مست کنی و سوار بر اتوبوس شب به من بگی پری!! الهی ور بپری. دیگه این چه بازی بی خودی بود که کردی؟ سر پیری دست ور می داشتی و دیگه زیر گذر لوطی صالح نمی رفتی. آخه چقدر بگم این روزا عرق خوب گیر نمی آد؟ بازم مستی و دست بانو رو گرفته داری می ری...
آخه تاکجا؟
صبر کن
صبر کن تا من هم بیام...
سیگارم رو خاموش می کنم. مرثیه خوندن براش دیگه فایده ای نداره...
به قول دوستی: به تخمم که مرد...
می بینی؟ رکن سوم نظریه ام داره ثابت می شه...
باهم اين پست رو بخونيم؟
من كه بي خيال نوشتن پست جديد شدم. تا من بخواهم فقط راجع به پدر حرفي بزنم مهاجراني دل همه را برده... :
برای من که پسرم خود پدر شده ست، روز پدر روز شیرین و خوشی ست. به ویژه این روز با نام امام علی علیه السلام عبیرآمیز شده است...
پدرم همیشه نامش و صدایش و چهره روشن جذابش به زندگی ما معنی می دهد. ساعتی پیش هم که با او حرف زدم مثل همیشه مست شدم. همه ی عمر او بهار بوده است و تابستان. انگار هیچ پاییز و زمستانی بر او نگذشته. همیشه گرم و پر طراوت. تر و تازه.
ما سال ها در یک اتاق، اتاق روی اب انبار در خانه حاج حسن غلامی رو بروی باغ فردوس زندگی می کردیم. قرار شد صاحب خانه شویم. زمینی را در حاشیه شهر از حاج غلامحسین خریدیم. خانه را از خشت و گل بنا کردیم. من نه ساله بودم. پدرم چاه می کند. هم آب انبار و هم هر دو چاه را خودش کند. ما هم کمک می کردیم. با یک سطل حلبی از چاه خاک بالا می کشیدم. پدرم ته چاه بود. ریسمانی که سطل را با ان بالا می کشیدم، فرسوده بود. اما انگار توجهی نداشتیم. داشتم سطل را بالا می کشیدم که ناگاه ریسمان برید...گویی قلبم از سینه ام به بیرون پرتاب شد. فریاد نبود زار زدم: پدر!
"صدایی از ته چاه بالا آمد. ناراحت نباش پسر جان."
به خود می لرزیدم. هر چند صدای پدرم محکم بود. از چاه بالا آمد. جویباری از خون از بالای گوشش به سوی گیجگاه و گونه راستش روان بود. هر دو دستش را به لبه چاه تکیه داد؛ بیرون آمد، مرا در آغوش گرفت. با صدای بلند گریه می کردم. برق آفتاب هم توی چشمان زیتونی-قهوه ای اش افتاده بود. لبخند می زد.
پدرم مثل آفتاب بود که از متن تاریکی چاه دمیده بود. کنار دیوار نشست. مادرم یک لیوان آب آورد. با گوشه روسری سپیدش خون را از چهره پدرم پاک کرد.
یک لیوان آب هم به من داد. انگار آب معطر بود. من هم چشم از پدرم بر نمی داشتم...
*
صبح زود پدرم از نانوایی نان سنگک می گرفت. ریگ هایی که پشت نان مانده بود ؛ گوشه دستمالش گره می زد. سر کار که می رفت آن ها را روی پیشخوان نانوایی می گذاشت. می گفت" ما نان می خریم، سنگ که نمی خریم. دیدی وفتی سنگ را از نان جدا می کنی وفتی داغ ست؛ چه جور دستت می سوزد؟ آگر مال مردم را بخوریم همانطور روح ما می سوزد..."
*
تشییع پیکر برادرم محسن بود. سمت مزار شهدا می رفتیم. پدرم مثل همیشه محکم قدم بر می داشت. و همان لبخندی که نقش ابدی لبهاش بوده و هست...من نماینده مجلس بودم. برخی می آمدند و تسلیت و تبریک می گفتند...گاه پدرم را نمی شناختند. پیرمردی که قامتش خمیده بود. سمت پدرم آمد. پرسید:
" آقا! پسر کیه شهید شده؟"
پدرم لبخند زد و گفت:" پسر من!"
شانه پیرمرد را فشرد و لبخند زد. بغض پیرمرد شکست. بهت زده بر جای مانده بود.
*
بیمارستان قلب بودیم. قرار بود قلبش را عمل کنند. دکتر نوحی و دکتر ملکی آمده بودند. با لطف و مهر تمام با پدرم صحبت می کردند. پدرم پرسید:
" آقای دکتر اگر قلبم عمل بشه می توانم از نردبان بالا برم!"
توضیح دادم که پدرم از جوانی اذان می گفته. حالا هم نگران است که نتواند اذان بگوید. قلبش را عمل کردند. اکنون هنگام اذان صبح گوشه حیاط کنار درخت سیب و به و شمعدانی ها می ایستد و اذان می گوید. صدایی که سال هاست موسیقی آسمانی خانه و زندگی ماست. روزش و روز همه پدران مبارک و خرم و سرشار از خوشی.
استاد مهاجراني، روز شما هم مبارك باشه...
|
چند کلمه از معاون دانشکده خبر!!!! بخوانید: ( منبع: رجا نیوز) گاهي روزنامهها ما را ميجوند |
|
معاون دانشكده خبر، نويسنده وبلاگ «كيستيما» در پست اخير وبلاگ خود بااشاره به برخي قلمهاي زهرآگيني كه در برخي از مطبوعات در حال نگارش هستند نوشت: « گاهي روزنامهها ما را ميجوند؛ گاهي گويا گلوگير ميشوند!» به گزارش فارس در وبلاگ وحيد يامين پور ميخوانيم: گاهي روزنامه ها ما را مي جوند! گاهي گويا گلوگير مي شوند! اغلب وقتي به كيوسكها ميرسم راهم را كج ميكنم... از هر سمت ديگر جز سمتي كه دروغها را با تتيرهاي سياه به چشمهايم پرتاب ميكنند. دارم باور ميكنم كه روزنامهها براي انتشار دروغهاي بزرگتر درست شده است...براي زنان ميانسال فرانسوي كه بزرگترين گرفتاريشان انتخاب روب دو شامبر فردا شب است. روزنامهها مسخ ميكنند، چيزي شبيه كرگردن يونسكو... يا انسان تك ساحتي ماركوزه... يا بوزينههاكسلي... يا همين عنتر صادق چوبك خودمان! تصور دنياي بيروزنامه بسيار شعف انگيزتر از تصور دنياي بدون بمب اتم است... اتم عارضه حيوان مدرن است ولي روزنامه گويا ادامه وجود حيواني اوست. روزنامهها هر چه حرفهاي تر باشند حيواني ترند. اغلب روزنامهها چيزي شبيه علوفههاي طويله هستند براي حيوانات مدرني كه به چرخ آسياب تاريخ بسته شدهاند. ...گاهي انقدر دلم براي اخلاق تنگ ميشود كه... مانند شب گذشته كه ديدن چهره مرد ميانسالي با عينك پلاستيكي قهوهاي هنگامي كه با لبخند آرامي، براي نماز بغل دستياش آرزوي قبولي ميكرد، بغضت را از پردههاي غرور بيرون بريزد. گمان كنم اين مرد چند ماهي باشد كه روزنامه نخوانده است. همچينين پس از انشتار اين مطلب از سوي معاون دانشكده خبر وي درباره برخي انتقاداتي كه در اين باره صورت گرفت؛ در «كيستي ما» نوشت: سخن اصلي در باب جايگاه هبوط بشر مدرن و توسعه ابعاد وجودي اوست. درگيري مطلب پيش با روزنامه يا روزنامه نگاري نيست بلكه با افقي است كه بشر از درگاه هنر و صنعت مدرن - از جمله ژورناليسم- با آن دست به گريبان است. خصلتهاي پيش گفته تصادفي يا احساسي انتخاب نشدهاند. اينها روحي است كه در زبان روشن بيناني چون آلبركامو و هاكسلي و تامس مور و آنتوان دو سنت اگزوپري و ديگران جاري شده است. اميدوارم روزي فرا رسد كه آدميان پيش و بيش از سياست زدگي به دغدغههاي معرفت شناختي خود مشغول باشند. آنچه دل مرا براي ديدن نمادي از اخلاق انساني به تنگ ميآورد؛ شايد برخي برآشفتگيها از مطلب پيشين آينهاي ناگهان در مقابل سياستزدگيمان باشد. |
تحلیل:
۱- ایشان احتمالا از هم بازی های دوران کودکی جناب رییس این دانشکده بوده اند که به شغل محترم فروش روزنامه باطله اشتغال دارند. دلم برای همه ی دانشجویانی که در این دانشگاه درس می خوانند می سوزد. کاش به جای این کار٬ درسشان را رها کنند و بروند.
۲- این شخص یک مردم گریز واقعی است! یک هکتور به تمام معنا! یک گوژپشت نتردام که حتا حاضر نیست باور کند مردم وقتی به کلیسا می آیند برای او نیست که برای عبادت است.
۳- وقتی توهم و عقده ی حقارت در میان جمعی اپیدمی شود دیگر نمی شود کاری انجام داد. از جناب رییس جمهور بگیرید تا پایین! این یکی دیگر از نوع بدخیمش را دارد...
۴- باور کنید از وقتی رییس جمهور از ایتالیا برگشته٬ روزی نیست که کمتر از یک ساعت برای مملکتم گریه نکنم و امروز بعد از خواندن این مطالب بود که به راستی حالم از خودم به هم خورد و سر و ته کی برد را یکی کردم!!! الان ۲ ساعتی است که همین طور اشک می ریزم...
۵- باید برای کشورمان مجلس ترحیم بگیریم. دیگرم طاقت این نیست که بیش از این بخوانم از این بی هوا بندگکان سر به زیر که بهشت مینویشان بزروو طوع و خاکساری است...
۶- شاید برای مدت مدیدی همه چیز را تعطیل کنم و به فعالیت سیاسی بپردازم. تا حداقل بتوانم جلوی این کثافت کاری ها را بگیرم...
|
چند کلمه از معاون دانشکده خبر!!!! بخوانید: ( منبع: رجا نیوز) گاهي روزنامهها ما را ميجوند |
|
معاون دانشكده خبر، نويسنده وبلاگ «كيستيما» در پست اخير وبلاگ خود بااشاره به برخي قلمهاي زهرآگيني كه در برخي از مطبوعات در حال نگارش هستند نوشت: « گاهي روزنامهها ما را ميجوند؛ گاهي گويا گلوگير ميشوند!» به گزارش فارس در وبلاگ وحيد يامين پور ميخوانيم: گاهي روزنامه ها ما را مي جوند! گاهي گويا گلوگير مي شوند! اغلب وقتي به كيوسكها ميرسم راهم را كج ميكنم... از هر سمت ديگر جز سمتي كه دروغها را با تتيرهاي سياه به چشمهايم پرتاب ميكنند. دارم باور ميكنم كه روزنامهها براي انتشار دروغهاي بزرگتر درست شده است...براي زنان ميانسال فرانسوي كه بزرگترين گرفتاريشان انتخاب روب دو شامبر فردا شب است. روزنامهها مسخ ميكنند، چيزي شبيه كرگردن يونسكو... يا انسان تك ساحتي ماركوزه... يا بوزينههاكسلي... يا همين عنتر صادق چوبك خودمان! تصور دنياي بيروزنامه بسيار شعف انگيزتر از تصور دنياي بدون بمب اتم است... اتم عارضه حيوان مدرن است ولي روزنامه گويا ادامه وجود حيواني اوست. روزنامهها هر چه حرفهاي تر باشند حيواني ترند. اغلب روزنامهها چيزي شبيه علوفههاي طويله هستند براي حيوانات مدرني كه به چرخ آسياب تاريخ بسته شدهاند. ...گاهي انقدر دلم براي اخلاق تنگ ميشود كه... مانند شب گذشته كه ديدن چهره مرد ميانسالي با عينك پلاستيكي قهوهاي هنگامي كه با لبخند آرامي، براي نماز بغل دستياش آرزوي قبولي ميكرد، بغضت را از پردههاي غرور بيرون بريزد. گمان كنم اين مرد چند ماهي باشد كه روزنامه نخوانده است. همچينين پس از انشتار اين مطلب از سوي معاون دانشكده خبر وي درباره برخي انتقاداتي كه در اين باره صورت گرفت؛ در «كيستي ما» نوشت: سخن اصلي در باب جايگاه هبوط بشر مدرن و توسعه ابعاد وجودي اوست. درگيري مطلب پيش با روزنامه يا روزنامه نگاري نيست بلكه با افقي است كه بشر از درگاه هنر و صنعت مدرن - از جمله ژورناليسم- با آن دست به گريبان است. خصلتهاي پيش گفته تصادفي يا احساسي انتخاب نشدهاند. اينها روحي است كه در زبان روشن بيناني چون آلبركامو و هاكسلي و تامس مور و آنتوان دو سنت اگزوپري و ديگران جاري شده است. اميدوارم روزي فرا رسد كه آدميان پيش و بيش از سياست زدگي به دغدغههاي معرفت شناختي خود مشغول باشند. آنچه دل مرا براي ديدن نمادي از اخلاق انساني به تنگ ميآورد؛ شايد برخي برآشفتگيها از مطلب پيشين آينهاي ناگهان در مقابل سياستزدگيمان باشد. |
تحلیل:
۱- ایشان احتمالا از هم بازی های دوران کودکی جناب رییس این دانشکده بوده اند که به شغل محترم فروش روزنامه باطله اشتغال دارند. دلم برای همه ی دانشجویانی که در این دانشگاه درس می خوانند می سوزد. کاش به جای این کار٬ درسشان را رها کنند و بروند.
۲- این شخص یک مردم گریز واقعی است! یک هکتور به تمام معنا! یک گوژپشت نتردام که حتا حاضر نیست باور کند مردم وقتی به کلیسا می آیند برای او نیست که برای عبادت است.
۳- وقتی توهم و عقده ی حقارت در میان جمعی اپیدمی شود دیگر نمی شود کاری انجام داد. از جناب رییس جمهور بگیرید تا پایین! این یکی دیگر از نوع بدخیمش را دارد...
۴- باور کنید از وقتی رییس جمهور از ایتالیا برگشته٬ روزی نیست که کمتر از یک ساعت برای مملکتم گریه نکنم و امروز بعد از خواندن این مطالب بود که به راستی حالم از خودم به هم خورد و سر و ته کی برد را یکی کردم!!! الان ۲ ساعتی است که همین طور اشک می ریزم...
۵- باید برای کشورمان مجلس ترحیم بگیریم. دیگرم طاقت این نیست که بیش از این بخوانم از این بی هوا بندگکان سر به زیر که بهشت مینویشان بزروو طوع و خاکساری است...
۶- شاید برای مدت مدیدی همه چیز را تعطیل کنم و به فعالیت سیاسی بپردازم. تا حداقل بتوانم جلوی این کثافت کاری ها را بگیرم...
ایشان در سخنرانی مهم خود در ده خرداد که این روزها دامنگیرمان شده بازهم اسباب خنده جمعی رافراهم آورده. این که رییس جمهور ما حتا وقتی به عراق هم می رود دست از ژانگولر بازی و خنداندن جمع برنمی دارد بدجور توی ذوق می زند. آخر رییس جمهور را چه به عکس گرفتن با آمریکایی های عراق؟ مادر بنده که به عراق سفر کرده بود٬ برای زیارت عتبات عالیات٬ هزار بار داستان لعن و نفرین هایی را که به این منادیان آزادی! در عراق کرده بود برایمان تعریف کرد و امروز رییس جمهورمان برای ما از داستان عکس انداختن مفتضحانه اش با یک افسر امریکایی برایمان می گوید. آخر هیچ کس نیست که بگوید مغز فندقی٬ مگر تو بریتنی اسپرزی و یا آلن دلون که هر بی سر و پایی گرچه افسر امریکایی باشد بخواهد با تو عکس بیاندازد. تو رییس جمهور مملکتی هستی که ۷۰ میلیون آدم علاف تو مانده اند که بروی و در این خراب شده عراق برایمان یک بازار اقتصادی جور کنی. نه این که مدام بخواهی به امریکا و اسراییل جفتک بیاندازی و بعد هم با سربازهای صفر عراقی امریکایی عکس یادگاری بگیری. چند روز دیگرهم حتما می گوید جرج بوش هم داشت زالزالک می خورد که ما آمدیم و بهش نمک دادیم تا نمک گیرمان بشود!!!
خیلی از این حماقتهای رییس جمهور محترم کفری ام. اگر دم دستم بود چند تایی بدو بیراه آبدار بارش می کردم. از آنهایی که دخترها نمی توانند بدهند!!! به نظرم از بس نتوانسته کاری از پیش ببرد و گند زده به مملکت دچار خود کمتر بینی شده و روانشناسهایش گفته اند خودت را در انظار عمومی مطرح کن و امروز او دارد اینگونه آبرویمان را می برد. بروید واشنگتن پست را بخوانید و ببینید درباره این ادعاهای احمقانه چطور مطلب نوشته و احمدی نژاد را با بوش مقایسه کرده است...
خیلی احمقیم ما اگر دوباره به این انسان رای بدهیم.
پ.ن۱. در احادیث و روایات آمده که نباید آبروی مومن را برد. اما بخدا امروز از بس عصبانی بودم همه چیز را کنار گذاشتم. ادبیات گفتمانی این لعنتی دارد خوردم می کند. دارد مرا می خورد. دیگر رویم نمی شود در هیچ جمعی از دوستان به رییس جمهورمان استناد کنم.
پ.ن۲. راجع به موضوعاتی که گفتم روز دیگر می نویسم.
شاید دردسر کاری است یا بودن و نبودن هایی که گاهی هست و گاهی نیست.
دیروز در پارکی نزدیکی منزل نشسته بودم( پارک جانباز خودمان) و داشتم آن پشت و پسل هایی که پسرهای هرزه ی پارک نبینند و اذیتم نکنند برای خودم سیگار می کشیدم و شهروند امروز را برای آخرین بار پیش از آرشیو شدن ورق می زدم. حقیقت را بخواهید در چند شماره اخیر از شهروند دل خوشی ندارم. چون اولا پر شده از غلط های تایپی رنگ و وارنگ و بعد هم فیلمهایی را تبلیغ می کند و کتابهایی که پیدا کردنش در بازار یکه بدوی یزد پدر در بیار است!!! مخصوصا اگر بخواهی از کتاب فروشی هایی بجز آگاه هم تهیه اش کنی. بگذریم از شهروند امروز. فکرم درگیر مباحثات کاظم زاده و طالبی بود. روشنفکری دینی و دین بدون روشنفکر و سکولاریسم و ... شده بودم مجمعی از هیاهو. خدا به دادم رسید که مطلب امروز آقای امیر صفت در بلاگ رتوریک را نخوانده بودم. وگرنه مسلما حالم خراب خراب می شد. سیگار تاثیر خودش را کم کم می گذاشت و زیر سایه روشن بعداز ظهر بدور از چشم جک و جانورهای پارک مذکور داشت واقعا به من می چسبید. موضوع اصلی از آنجا حادث شد که یادم به یک دوست آمریکایی به نام ویلیام پن افتاد. دوستی که مشابه با این مسائل را در بعد امنیت بین الملل و مباحث مربوط به ایران و امریکا با من مطرح کرده بود. من به او لقب پدر بزرگ داده بودم و شده بود پدر بزرگ معنوی من٬ که سنش حدودا پنجاه و اندی بود و از قلب درد و پا درد هم رنج می برد. از طریق خطوط پر برکت ایرانسل ایمیلم را چک کردم و آخرین نامه رد و بدل شده بینمان را مرور کردم. به تاریخ ۲۹ /۸/۲۰۰۴ یعنی چیزی حدود ۴ سال پیش.
نامه متن آخرین سخنرانی بوش بود در آن تاریخ در مورد ایران. آقای پن مباحث جالبی را مطرح کرده بود. مصاحبه را از رادیو فردای خودمان برداشته بود و بعد هم تحلیلی چند صفحه ای که با حرفهایی که بوش می زند و خاتمی جواب می دهد به زودی شاهد چه و چه خواهیم بود... بگذریم. دلم برایش تنگ بود. مخصوصا اینکه دیگر پس از آن تاریخ نامه ای از او نداشتم. به یاد نمی آورم چه شده بود. اما من درگیر شده بودم با خودم و سه سال از بهترین روزهای زندگی ام را به گا!!! داده بودم. و او هم دیگر جوابی نداده بود. الغرض به نامه ای برخورد کردم که برایم نوشته بود به زودی عمل قلب باز دارم و بعد هم نامه ای که این ایمیل را دارم ازتوی بیمارستان برایت می فرستم.
دلم گرفت. جوابی به نامه ی آخرش دادم و گفتم که دلتنگ توام جانا و کاش بیایی به من کمک کنی که دوباره دارم در دام بلا می افتم. اینبارهم چون بار قبل بلای خودم. بیشتر از هربار نوشتم و سریعتر از هربار. و برایش ارسال کردم. فی الحال از جانب یاهوی عزیز برایم خطای دلیوری آمد و فهمیدم که این ایمیل مسدود شده است. و ایمیلی دیگر که ایمیل کاری اش بود را هم امتحان کردم و همین اتفاق رخ داد. اشک در چشمانم حلقه زد و کل نیکوتین خونم به طرفه العینی پرید. بله ... او مرده بود...
پ.ن.۱ : می دانستم که ممکن است مرده باشد .اما باورش برایم سخت بود تا اینکه بالاخره امروز باور کردم. مرگ موجود دست نیافتنی ایست. دیروز روی صفحه موبایلم یک نوت به این مضمون برای خودم گذاشتم: نترس٬ تموم می شه!
پ.ن ۲. کاش تمام می شد. کاش...
پ.ن۳. دوستم زینب به یزد آمده بود. از شیراز. فقط ۲ ساعتی معطلش شدم که در این شهر فسقلی پیدایش کنم. بعد هم فهمیدم که همه چیز دارد تمام می شود.
پ.ن۳: مثل اینکه اوضاع منطقه بدجور به هم ریخته. مسعود دوست دوران دانشگاهم از کرمانشاه٬ محل خدمت اجباری بعد از چند بار فرارش!! زنگ زد و گفت الان سه روزی است که کل ارتش را آماده باش داده اند و دارند گاردهای مرزی را تقویت می کنند. مثل اینکه عراق در قبال چند میلیون دلار پول مارا که یکی دو میلیون دلار بیشتر بهش نداده بودیم به امریکا فروخته است!!!
پ.ن۴. اینبار اگر جنگ شود من هم می روم. راه خوبی است برای راحت شدن. هم خودت به هدفت می رسی. هم خانواده ات سربلند می شوند و هم چیزی گیرشان می آید از قبل مردن تو. شاید هم چند نفر فرزند شهید شوند!!! تهمت خودکشی هم که به جبهه و جنگ نمی چسبد...
تیر٬ روز دانشجوی آزاد٬ گرامی باد : 18 تیر به روایت تصویر (ویدئو)( با تشکر از خانم توحیدلو)
بعضی وقتها حرفهایی که می زنم و کارهایی که می کنم - که معمولا از یک دختر یزدی بر نمی آید٬ گرچه فقط ساکن یزدم- موجب می شود بین دوستانم بحث ها و گفتگوهایی رخ دهد که مفید فایده به نظر می رسد.
مشابه این موضوع بین دو دوست عزیزم احمد طالبی و سید حسن کاظم زاده ( البته اگر مرا به دوستی قبول داشته باشند) رخ داده است. توجهتان را به دو پستی که کاظم زاده در بلاگش قرارداده و جوابهای مبسوط طالبی جلب می کنم.
پ.ن۱: از گفتمانی که بین دو دوستم برقرار شده استقبال می کنم و حاضرم به عنوان میزبان٬ میزگردی اینترنتی یا فیزیکال برای بحث در این مورد و یا موارد مشابه در هرکجا که دوستان مایل باشن برگزار کنم.
پیش نوشت: این متن را برای یکی از نشریات متمایل به بحث جهانی شدن نوشته ام٬ البته با مبانی دینی اسلامی.لازم بود یادآوری کنم تا دیگر مباحثی مثل مقاله قبلی مطرح نشود. بیش از هرچیز مشتاق دانستن نظراتتان راجع به خود متن هستم و نه خودم به طور خاص!!!!

رابطه بین اسلام و دموکراسی یکی از مهمترین مباحث فکری مطرح بین اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان است. این رابطه که بر اساس طبیعت دموکراسی و و پیش شرط های فرهنگی و اجتماعی-اقتصادی آن و مباحث مرتبط با تلاقی تبادلات فرهنگی و سیاسی بین اسلام و غرب تعریف شده است، همزمان با ظهور جهانی شدن در بین ملل مسلمان نمودی تازه یافته است.
بطور کلی،در بین اندیشمندان، دو گروه از مسلمانان و غیر مسلمانان اسلام و دموکراسی را در تضاد با یکدیگر می بینند. از بین غیرمسلمانان گروه عمده ای با توجه به عدم وجود کشورهای مسلمان با دول دموکراتیک در اکثر نقاط جهان، فرض را بر عدم تطبیق این دو مفهوم نهاده اند. از سوی دیگر، گروهی دیگر از جنبش های مسلمان نیز دموکراسی را یکسره محصول غرب می دانند و از این روی، رابطه بین اسلام و دموکراسی را نفی می کنند. گروه دیگری از مسلمانان نیز با اعتقاد به خدا به عنوان تنها فرمانروای هستی ،که محق حکومت است، حق حکومت بر مردم را از مردم سلب نموده و تنها حاکم را خداوند متعال می دانند( کریستین و هافمن،اسلام و دموکراسی،2003). به نظر می رسد که هردوی این گروه ها به درک عمیقی از اسلام دست نیافته اند و تنها نگرشی ساده انگارانه به آن داشته اند.
اسلام یکی از ادیانی است که به صورت پیش فرض بر حقوق انسان تاکید نموده است. قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان، انسان را به گردش برروی زمین و تفکر، تدبر و جستجو در آیات خداوند فراخوانده است. و همانطور که می دانیم مطابق آموزه های اسلام، انسان موظف به کاربرد و دخالت امردین در تمامی جنبه های زندگی خود می باشد. همچنین اسلام با درکی جامعه شناختی از تمامیت خواهی انسان و نیاز وی به گسترش ارتباط با دیگرانسان ها وی را در مرکز جامعه اسلامی قرارداده و همهی اتفاقات رخ داده برروی زمین را معلول رفتار انسان و حکومت وی برروی زمین می داند. ساختار اجتماعی دموکراسی، بر پایهی لیبرالیزم بنا گذاشته شده است و لیبرالیزم نیز انسان را در مرکز زندگی اجتماعی و سیاسی قرار میدهد. در اسلام حقوق اولیه برای فردفرد اجتماع در نظر گرفته شده و نه برای کلیت اجتماع و لیبرالیزم نیز با در نظر گرفتن حقوقی مشابه با این، انسان را صاحب بلاعزل کلیه حقوقی در نظر گرفته است که برای اجتماع انسانی نیز در نظر گرفته شده است. با این حال، نقطه ی افتراق این دو نگرش؛ حقی است که اسلام برای اجتماع قائل شده است.
از سوی دیگر، آنچه که در جوامع مسلمان همیشه به عنوان سدی در مقابل جهانی شدن خودنمایی کرده است، عدم تمایل دولت ها به گردن نهادن به خواست جوامع مدنی و برقراری آزادی نسبی در این جوامع است، آنچه که امروزه به عنوان یکی از نقاط ابهام برانگیز فعالیت دولت های اسلامی در نیل به سمت ایجاد دولت های دموکراتیک اسلامی خودنمایی می کند. صرف نظر اینکه آیا اصولا دولت دموکراتیک اسلامی قابل دستیابی است یا نه، در جامعه امروزی آنچه که در نیل به سمت جهانی شدن بیش از هرچیز خودنمایی می کند تلاش ملت ها برای رسیدن به سطح برابر در برقراری ارتباط جهانی و کمینه نمودن اختلافات فرهنگی و اجتماعی در برقراری ارتباط است. از این روی، هرچه که یک گام به سمت جهانی شدن برداریم، در حقیقت از باورها، قوانین و نقاط افتراق فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی خود یک قدم فاصله گرفته ایم و در اینجاست که دول مرکزی با پا نهادن بر اصول اولیه ی حکومت دموکراتیک و محدود نمودن دسترسی افراد به حقوق قانونی خود راه را بر جهانی شدن ملل مسلمان می بندند.
با این حال، ادعای بسیاری از حکومت های مسلمان که با استفاده از شیوه ی تاثیر گذاری اعتقادی و استفاده از حربه دین و مذهب سعی در مخدوش نمودن چهره ی جذابی که از جهانی شدن می توان ارائه نمود دارند، نیز خود جای بررسی دارد.
جدای از نظراتی که راجع به جهانی شدن ملل مسلمان وجود دارد، به نظر می رسد جهانی شدن و وصول به دموکراسی، در مجموعه ملل مسلمان یک راه حل دو طرفه به دست می دهد که حصول به یکی می تواند زمینه ساز دستیابی به دیگری باشد.
همه چیز آشغال است
همه ی انسان ها احمقند
من به زودی می میرم. ...
و چهارم: زمان حرف احمقانه ایست!!!
ناراحتم از این که او را رنجاندم. جایی برای هیچ چیز نمانده بود و ما باید حرفهایمان را محکم می زدیم. حقیقتش را بخواهید هرچه می کشم از دست این پال مال لعنتی است...
پ.ن۱. چند تن از دوستان پیشنهاد هایی من باب مطالعه و جورکردن گعده های اینترنتی دادند که خیلی استقبال می کنم. از همینجا برای افزایش معلوماتم دستهایم را به سوی همه ی آنها که دانشی دارند دراز می کنم.
پ.ن ۲. من انسان احمقی هستم. ببخشید که برخی اوقات اینگونه از خود بیخود می شوم. لطف کنید و زیاد حرفهای مرا به دل نگیرید.
پ.ن۳. دوستی راجع به حجاب پرسیده بود و کمی هم فحش به این و آن داده بود و از جمله اسلام. حقیقت را بخواهید برخی از مطالبی که در این حواشی می نویسم برای این مجله و آن خبرنامه ی داخلی است که مجبورم استانداردهای آنها را هم مورد تایید و تاکید قرار دهم. من اهل دست بردن در هیچ چیز نیستم حتا در نوشته های خودم. نوشتن یک بار است و درج در اینجا و آنجا هم یکبار این است که بر من ببخشید. ضمن آنکه زیاد هم دین را در همه چیز دخیل نمی کنم. بنابراین انسان مسلمانی هستم. لیکن به همان اندازه که مسلمانم و نه بیشتر!!! مومن آنگونه که خدا برای مومنینش در قران وعده داده نیستم. به قول سید حسن کاظم زاده من یک لیبرال دموکرات مسلمانم( اوهم به نقل از یک اندیشمند!)
پ.ن۴. می خواهم راجع به یک موضوع جنجالی بنویسم. این که می بینید گاهی اوقات وقایع عادی زندگی ام را درج می کنم از این روست. پس اندکی صبر کنید تا همه چیز روشن شود. من از اوانگارد بازی خیلی لذت می برم. نه این که خودم عرضه اش را داشته باشم. اما وقتی می بینم کسی ادایش را هم در می آورد لذت می برم. به آقای غالبی هم رجوع کنید!!!!
موقعیت مکانی تصویر٬ یک بازارچه لوکس در میدان جانباز٬ صفاییه یزد٬ که خوب٬ اگر سری به یزد زده باشید و فقط آثارتاریخی را دیده باشید٬ مسلما این یکی را از قلم انداخته اید!!! و اگر هم یزدی باشید که مسلما در سنین ۱۸ تا ۲۹ سالگی پنج شنبه ها و جمعه ها به این موقعیت حداقل یکی دوباری سرک کشیده اید! این هم من باب دوستان خوب یزدی!!!
تصویر٬ یک زن حدودا سی و چند ساله٬ با ظاهری متوسط روبروی یک فروشگاه کیف و کفش لوکس ٬ ساعت حدودا ۶ صبح یا کمتر٬ و خیابان آنچنان خالی که حتا به فکرت هم نمی رسد!!! برهوتی از آسفالت و خط کشی! زن سیگار به دست٬ ایستاده و کفش هایی را تماشا می کند که شاید به عمر کوتاهش برای امتحان هم به پا نکرده باشد. و تو خیال می کنی حتما دیشب تا صبح بیدار بوده و مشغول تن فروشی که امروز اینچنین به کفشها خیره...
نه! تن فروشی را آوردم تا شاید کمی حالت اروتیک نوشته را بیشتر کنم. اما... شاید کارگران شیفت شب یکی از همین کارخانجات یزدی بود و یا پرستاری که تازه شیفتش تمام شده و حال...
هرکه بود٬ برایم دیدنش جذاب بود. می دانید؟ یزدهم دارد شبیه شهرهایی می شود که تا بحال ندیده ام...
از دیدگاه سنتی جوامع مسلمانان، در همهی دورانهای تاریخی، دنیای مردان و زنان به وسیله ی پردهای ضخیمتر ازغیرت مردانه و کدرتر از حجب و حیای زنانه از یکدیگر جدا شدهاند. در چنین دیدگاهی، زنان در فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی خود با محدودیتهای فراوانی مواجه میباشند. آنان تقریبا همیشه برای فعالیتهای خارج از منزل خود در زیر یوغ نظارت مردان قرارداشتهاند و از این نقطه نظرهمیشه دربند خواسته های مردانه حاکم بر زندگی خود بوده اند. ویس، از دانشمندان مسلمان در کتاب چالش های زنان مسلمان در دنیای پست مدرن، بر این عقیده است که « ما در جوامع سنتی مسلمانان عمدتا شاهد سیستم های کنترلی ای هستیم که سعی در محدود نمودن فعالیت ها و حرکت زنان در زندگی روزمره دارند که این امر معمولا عدم اعتماد به زنان در مسائل مربوط به « بی بندو باری جنسی« را نیز در بر می گیرد. در عوض، به عنوان یک فرم از کنترل اجتماعی، این امر تصوری از آنچه را که مورد قبول ما می باشد و آنچه را که غیر قابل قبول است به دست می دهد-که می تواند خود منجر به بروز رخدادهای جنسیتی نیز گردد- و این دقیقا همان موردی است که منجر می شود فشار برروی آزادی زنان به طور علیحده ای افزایش یابد» آنچه که در این مورد چالش بر انگیز است، این است که زنان در سیر تحول به سمت جهانی شدن چگونه می توانند چنین سنت هایی را بپذیرند و با توجه به نقش خود در جوامع به آن به عنوان یک ملاک شناسایی فرهنگ مسلمانی گردن نهند؟ آیا می توان ادعاهای اخیر در مورد غربی بودن جهانی شدن را در اینجا نیز به کاربندیم و این ایده ها را مخلوق کاپیتالیسم غربی بدانیم؟ آیا جوامع مسلمان امروزی، در قرن جهانی شدن همچنان زنان خود را در شهرهای ممنوعه زندانی خواهند نمود؟ پاسخ به چنین سوالی این است که شرایط اجتماعی- اقتصادی جوامع مسلمان در جهان امروز با آنچه در بسیاری از ملل دیگر در حال رخداد است تفاوت های بی شماری دارد. مسلمانان قاعدتا باید در پی ارزیابی هویت فرهنگی خود باشند تا بتوانند بر این اساس جامعه ای مدرن و جدید بر مبنای ارزشهای والای انسانی، همانگونه که در دین مبین اسلام نیز به آن اشاره شده است بسازند. به زبان دیگر، ما باید ماهی خود را در زمانه ی خود از دریای اسلام صید کنیم و نه در پی جیره خواری دیگر ملت ها و فرهنگ ها باشیم .
فرایند جهانی سازی منجر به اتخاذ چنین تصمیماتی برای زنان در جوامع اسلامی گردیده است. در حال حاضر می توان دید که آنان در پی ساختن این هویت جدید بر مبنای فرهنگ اسلامی و بومی خود هستند. و این خود موجب برابری مردان و زنان در بسیاری از قوانین در کشورهای اسلامی گردیده است که نمونه های آن را در کشور عزیزمان ایران نیز شاهدیم. برابری قانون دیه زن و مرد که برگرفته از احکام اسلامی و گامی در جهت رسیدن به معیارهای جهانی شدن تحت فرهنگ اسلامی و ایرانی است یکی از نمونه های کوچک رخداد چنین وقایع فرهنگی در کشورمان ایران است. به هرحال برای رسیدن به این هدف می توان راه هایی را پیشنهاد نمود که خود گرچه صورتی کاملا عملی دارند لیکن می توانند گشاینده راه در راهیابی زنان به روند جهانی شدن باشد: در ابتدا لازم است به زنان امکان استفاده از این حق داده شود و در مواردی با تهییج و تشویق آنان، امکان دستیابی به حقوق برابر فراهم گردد. مثال بالا در مورد دیه را می توان در این قلمرو به شمار آورد. پس از آن، برقراری امکان کار مساوی با حقوق برابر برای زنان است که خود موجب درک نوع کار مناسب با جنسیت و قبول آن می گردد. و پس از آن می توان به بازیابی توان فردی از طریق تقویت حس اعتماد به نفس و ایجاد حرکت های اجتماعی در درون خانواده و جمع آشنایان اشاره نمود. می توان گفت دو زمینه ی اول به طور مستقیم خروجی تغییرات اجتماعی تحت لوای پست مدرنیسم و تلاش برای رسیدن به دهکده ی جهانی است و زمینه ی سوم به طور مستقیم نتیجه ی حاصل از دو مورد اول می باشد.
از این روی میتوان نتیجه گرفت با طی شدن روند جهانی شدن در جوامع مسلمانان لازم است زنان نیز با شرکت در فعالیت های ایچنینی که منجر به افزایش پتانسیل جوامع مسلمان می شود راه را برای طی نمودن مسیر جهانی شدن هموار نمایند.
در همین زمینه خبر زیر را بخوانید و بعد هم حرف های یکی از دوستان مشارکتی را !!!
رییس کمیسیون امنیت ملی از طرح ربودن رییس جمهور در عراق اظهار بی اطلاعی کرد.
به گزارش عصرایران (asriran.com)، بروجردی در حاشیه جلسه علنی امروز مجلس اظهار داشت: کمیسیون امنیت ملی هیچ گزارشی در خصوص طرح ربودن احمدی نژاد در عراق دریافت نکرده است.
وی تاکید کرد: اگر گزارش طرح ربودن احمدی نژاد در عراق به کمیسیون امنیت ملی برسد حتما مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
این در حالی است که سفير عراق در تهران نیز نسبت به اظهارات محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران مبني بر طرح ربودن و ترور وي در زمان سفرش به عراق اظهار بي اطلاعي کرده است.
من هم فقط بهش خیره می شم و اشک می ریزم...
می بینی؟ حالا برای بی اسمی تو هم دارم گریه می کنم.
حداقل برام یه اسم باش. این کارو که می تونی در حقم انجام بدی...
همون طور که من برای تو فقط یه اسمم که می آم و می بینمت و چکت می کنم و اگه پستی نذاری رو بلاگت کنف می شم و بر می گردم. اما هستم. پس تو هم برای من باش...
اینو که می تونی؟
بدی کار اینجا است که برخی توی ذهن خودشان از تو غولی بی شاخ و دم یا فرشته ای فرهیخته بسازند. اما من همیشه این لفظ استاد را نشانه ریشخند کردنم می دانستم اگر اینطوری خوشی پس خوش باش ما راضی به رنجش خاطر این و آن نبوده و نیستیم. اما دوست گرامی برای من سخت است که توی اتاقی تاریک فیل بجویم. کسی که هویتش را مخفی می کنم نمی تواند همدلی و اعتماد دیگران را به دست آورد. من تا وقتی که ندانم این شیما نوروزی مرد است یا زن و مرا از کجا می شناسد و تا چه اندازه در مورد من اطلاعات دارد دوستانم را از کجا می شناسد و ... چگونه می توانم یک رابطه نیم بند مجازی با او برقرار کنم. مهم این نیست که من و شما اسمی داشته باشیم یا خیر مهم این است که همانی باشیم که از خود بروز می دهیم. در ضمن من هیچگونه بی احترامی را نسبت به دوستانم نمی پسندم. البته به همه آنها انتقاد دارم و توی بحثهایمان به شدت با هم مخالفیم ولی دوست ندارم که کسی به غالبی یا مسعودی نژاد رفتار غیر متعارفی از خود بروز دهد آنها برای من در حکم ناموس قرار دارند. اگر موجب رنجش شما شدم عذر خواهی می کنم.
1. استاد نیستم و داعیه استادی هم نداشته ام این عبارت برای من نوعی فحش محسوب می شود(چیزی در حدود گور خر)2. در باب تردیدم خواهم نوشت(منتظر باشید)3. من نوری ندارم و به هیچ ژنراتوری وصل نیستم و از این گونه تعارفات که ریشه در زمان بربریت بشر دارد هم خوشم نمی آید. اگر دنبال نور و منور می گردید باید سری به دفتر ریاست جمهوری بزنید آنجا نور و اقسام هاله موجود است. 4. من آدم گرفتاری هستم نمی توانم با هر دست چند هندوانه بردارم. توانش را ندارم که هم بخوانم و هم بنویسم قول می دهم هر وقت خواندن "کافه پیانو" را تمام کردم چند تایی از مطالب قدیمی را پاکنویس کرده و توی وبلاگم بگذارم 5. رطب می خورید و نصیحت می کنید مگر خود شما چه گلی به سر وبلاگتان زده اید که من بزنم منی که تا هفت شب سرکارم و تقریبا نعشم به منزل می رسد اول خودتان بنویسید و بعد از من بخواهید این می شود شرط انصاف.
می گویید نه؟ یک روز و فقط یک روز خودتان را به جای خودتان بگذارید...
پ.ن: حالا که این مطلب را دوباره پس از ثبت موقت می خوانم حس می کنم حین نوشتن مطلب تاثیر موادی غیر طبیعی بر من محرز بوده است!!!!
پ.ن ۲: به بهنام هم سری بزنید و مرگ بر اسراییل را علم کنید
بگذریم.مطلبی بود راجع به یک خبرنگار یزدی که اخیرا تهدید شده که ساعتی بیشترروی وبلاگ دوام نیاورد و آوردمش پایین تا برای دیگر خبرنگاران خواندنش دلهره نیافریند. مطلب دیگری بود راجع به سفری که چندی پیش جمعی از بچه های خبرنگار و غیره!به یکی از نقاط تفریحی کشور داشتند و بازهم بالا نرفت چون دیدم خواندنش دردی دوا نمی کند. و مطلبی بود راجع به دوست عزیزی که از یزد برای همیشه رفت و سایت خبری یزدنا بعد از او ماند و ماند و ماند و به راستی از دستش دادیم ... آن را هم به خاطرآن دوست و رابطه ی تنگاتنگی که با هم داشتیم ثبت موقت کردم. اسمش را گذاشته بودم : اگر شبی از شبهای زمستان مسافری .... نام کتابی است که سالها پیش از او هدیه گرفته بودم. و امروز عاقبت دستم به کیبرد رفت و برایتان نوشتم.
حقیقت را بخواهید بهانه ام این مسابقه ی برترین وبلاگهای اجتماعی کشور بود که بنده نیز یکی از چند برنده آن شده ام. البته بی خبر از همه جا و به لطف آن دوست یزدی که برای همیشه رفت. فکر کنم همه چیز را لو داده باشم!
نفس برگزاری چنین مسابقه ای مخصوصا با داورانی برگزیده که دورادور و از راه مطالعه ی چندین و چند وقته وبلاگ هایشان آنها را می شناختم برایم جالب بود. امااین که من در این میان برنده ای باشم؟ حقیقت را بخواهید کم آوردم. قلم من شاید اندک زیبایی ای از اساتید گرانقدرم در آن گوشه و این گوشه ی دنیا به ارث برده باشد اما هرگز آنقدرها نبوده که من را برترکند... اول که دوستانی تلفن زدند و تبریک گفتند و بعدها که در وبلاگ خودم و چند وبلاگ دیگر دیدم کمی شاخ در آوردم. اما امروزکه بعد از مدتها به ای میل این وبلاگ سرزدم برایم حتمی شد و غصه اش را خوردم که چرا زودتر نرفتم تا در اختتامیه شرکت کنم و دلایل را ازخود اساتید سوال نمایم. در این بگیر بگیر سیاسی نویس ها! وبلاگ اجتماعی من که البته کمتر اجتماعی است کجای دنیا را گرفته؟ واقعا گیج و منگم...
به سایر بلاگ ها هم سر زدم. وبلاگ های قوی ای بودند و من غبطه خوردم که چرا کمتر نوشته ام و چرا مثل آنها فعال نیستم؟ به خاطراین که روزها و روزها کتابم را به دست می گیرم و کافه نشین می شوم و فقط و فقط برای خودم می خوانم و می نویسم؟ و یا به این خاطر که مافیای بلاگ خوانی ندارم!!!! این روزها که بحث مافیا داغ است چرا ما یکی اش را نداشته باشیم؟ ها؟ این طور باشم؟
نه٬ راستش را بخواهید تصمیم گرفته ام این وبلاگ را به مرداب اندیشه هایم بدل کنم. جایی که اندیشه هایم می آیندو می مانند و می مانند و انسان هایی را غرق خود می کنند. انسان هایی که می خواهند مثل من فکرکنند و بخوانند و بنویسند. نه این که بخواهم هرروزکمترو کمتر بنویسم.نه دوست دارم گاه گداری که به این نوشته ها چشم می دوزم برای خودم حرفی داشته باشم که بازهم به شوق آن بیایم و ثبت موقت بگذارم و سالها بعد به آنها چشم بدوزم و کودکی در آغوش بگویم: ببین مادر٬ آن روزها که کمترآزاد بودیم این ها را نوشتم و پست نکردم تا تنها چون تویی امروزبخواند و درد مرا بفهمد. دردهای اجتماعی که رو به اضمحلال می رود. ...
از تمامی دوستان و اساتید و داورانی که مرا لایق دانستند متشکرم. و دوست دارم در این جشن ها و جشنواره ها بازهم ببینمتان. باز هم و بازهم. گرچه این بار را توفیقی حاصل نبود. اما بارهای بعد... اگر کودک درون و برونم بگذارد...
دوم خرداد را می گویم. کاش هرگز نیامده بود و هرگز تلاش نکرده بودیم که شاد باشیم و در خیابان شلوغ کنیم که رییس جمهورمان یکی از جنس خوش لهجه های یزدیست.
ترسیدم خیلی خیلی افراط کرده باشم. این بود که مقنعه ام را جلو کشیدم و سرم را به داخل اتوموبیل آوردم. دیگر شادی بس بود. باید به فکر فردایی می افتادیم که می خواستیم با رییس جمهورمان بسازیم. فردایی که چند روزی بیش طول نکشید. چند روزی بسیار کوتاه .
به یاد داستان شازده کوچولو افتادم. سعی کرده بودم هزار بار فراموشش کنم. اما امروز٬ در این کافی نت٬باید دل منشی گرفته باشد و شازده کوچولو را گذاشته باشد. تا دوباره به یاد همه ی گل های سرخی بیافتیم که می خواستیم در کشورمان داشته باشیم و نشد...
گل سرخ من تکه... خیلی بد از این حرف فرار می کنم. گویی گفته باشند که این تک بودن دیگر به سر رسیده و گل سرخت پلاسیده شده.گل سرخت پلاسیده شده...
از کافی نت بیرون می زنم. شازده کوچولو هنوز هم وقتی می خواهد به ما هدیه ای بدهد برایمان می خندد و حقیقت را بگویم خنده هایش را دوست دارم.
دیروز دوستی از من خواست برایش از اصلاحات بنویسم و از دوم خرداد. گفت که دوم خرداد از یزد کوچ می کند و می رود و گفت که دیگر این خاک اذیتم می کند.احساس می کنم دیگر خاتمی را نمی توانم مثل آن روزها ببینم تا روی این خاکم...
برایش فقط یک جمله نوشتم...
ماگرفتار سحر ساحران دغل پیشه ایم... و نور را تنها با تلاش می توان به دست آورد و مقاومت در برابر این سحر...
اندکی صبر سحر نزدیک است...
شازده کوچولو گریه می کند و من در تاکسی دماغم را بالا می کشم. دختر بغل دستی به دوست پسرش می گوید: ببین این هم عاقبت همه ی ما دخترهاست٬ وقتی دوست پسرشون ترکشون می کنه...
نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و پیاده شدم. با خودم گفتم: این سرنوشت تمامی دخترهاییست که عشقشان خاتمی باشد... اصلاحات خاتمی...
درست بهش خیره شده بودم. جلوی من کتاب خود اندیشی پسا مدرن بود و داشتم خودمو برای یه آزمون آماده می کردم که از طرف سایت داجرز یونیورسیتی برگزار می شه و البته دانشجوها رو به صورت الکترونیکی ثبت نام می کنه. حواسمو کامل جلب خودش کرده بود. کامل کامل.
خارش شدیدی در وجودم احساس کردم. مثل این که چیزی از درون ناخن هایش را با تمام وجود به دیواره داخلی ترین اندامهایت بکشد و نتونی هیچ صدایی از خودت بروز بدی. لپ هایم گل انداخت و با شدت از پشت میز بلند شدم. همه ی بچه های کافی شاپ به من خیره شدند. دکتر و دوست هایش، ابی و جمعی که داشتند سوی دیگری بر سر نمی دانم کدام مساله عرفانی تره خورد می کردند و گوشه هایی هم که نمی دیدمشان و می دیدند مرا. پسرک هراسان شد. دست هایش را به دوطرف میز گرد گرفت و خودش را محکم درون صندلی جا داد. صندلی هایی که آنقدر سخت است که تمام مقعد و منفذت را به هم می دوزد. بدون این که خواسته باشی از خودت آزادی ای نشان بدهی.
قلبم رخنه ای احساس کرد. چگونه این نیچه ی لعنتی تمام زندگی آدم را تحت تاثیر قرار می دهد و می رسی به جایی که دیگر هیچ کس را جز او قبول نداری. پدر مدرنیسم من؛ فرزند زنا زاده ای که دوست ندارد پدرش را صدا بزند و برایش از مدرنیسم در ایران بگوید.
سیگار از دستم رها شد و بی سبب خودم را روی زمین لیز کافی شاپ پهن شده دیدم. به سرعت خودم را جمع و جور کردم و به در بی خیالی زدم. ابی از پشت بار آمد و بازبان بند آمده اش پرسید که چیزی شده یا نه... آخر مگر ممکن است پخش زمین شوی چیزی نشود؟ حتما تفکرش این بود. اما باید این سوال را می پرسید. چون نمی توانست کمک دیگری بکند و دیگری هم در کافه نبود که بتواند به من کمک کند. برخاستم و گفتم بله! لطفا یه مکا!
بیچاره جا خورد. دست و دلم لرزید و به خودم خندیدم که اینچنین بی خیال همه چیز لرزانده بودمش. رفتم و پیش پسرک نشستم. ترسیده بود از منی که افتاده بودم و حالا پاشده بودم و پیش او نشسته بودم. تقریبا همه ی کافه به من خیره می نگریستند که چه می کند این صبیه ی مرحوم نیچه!!!
بی خیال پرسیدم کجا رو می خونی؟ گفت همونجایی که اورانیا با پدرش روبرو شده و داره به این فکر می کنه که این بابا چقدر در حق مادرش خیانت کرده... لرزیده بود و تکه تکه حرف می زد.
داستان مزخرفی بود. بلند شدم. قهوه را روی میز خودم سرو کردم و کتاب را ادامه دادم.
از همان اولين روزهايي كه به يزد آمدم، مطبوعات يزد برايم موضوع تفكر شد. براي من كه سالها در اصفهان با نشريات سر و كله زده بودم و روز و شبم را با آنها سر كرده بودم سخت بود كه در شهري زندگي كنم كه از نظر مطبوعاتي حرفي براي گفتن نداشت. بيشتر وقتم را مجبور بودم با روزنامه هاي كشوري همچون شرق يا ماهنامه هايي چون بخارا و كلك و كارنامه بگذرانم. در بعد استاني يزد هم كه دوست داشتم اخباري داشته باشم هميشه ناكام بودم. مجبور بودم خود را به اين سايت و آن سايت دلخوش كنم. اوايل يزد نيوز و يزد فردا كه ديرتر شناختمش و اين اواخر هم كه يزدنا. عادتم به خواندن ماهنامه هاي استاني را كاملا از دست دادم. طوري كه حتا وقتي به خانه مي رفتم ميلي به خواندن نشرياتي كه هميشه مشتركشان بودم نداشتم و سعي مي كردم خودم را با نشريات كشوري سرگرم كنم. بگذريم از چند گاهنامه و ماهنامه و هفته نامه و روزنامه اي كه در يزد منتشر مي شد و نمي شد. خاتم را مي گويم. كه در دوره اي حتي خود باب فعاليت با آن را باز كردم. اما چون بومي نبودم زياد از من استقبالي صورت نگرفت. ترجيح دادم بي خيال فعاليت شوم و فقط بخوانم. دعواهاي سياسي را شاهد باشم و برخي بچه بازي ها را. برايم جالب بود كه مردم يزد بعد درون استاني قوي اي ندارند. افرادي هستند كه بيشتر تلوزيون مي بينند تا روزنامه بخوانند بنابراين بيشتر از اين كه بتوان گفت استان يزد بايد گفت شهرستان يا جزيره اي از مجمع الجزاير فراواني كه به پايتخت چسبيده است. چون بيشتر مردم بيشتر از آنكه استاندار را بشناسند يا شهردار را يا اعضاي شوراي شهر را، شهردار تهران را مي شناسند و احتمالا استاندار تهران برايشان چون معاون وزير اقتصاد در امور غله ! فردي است كه وجود خارجي دارد اما اگر نامش را نداني چندان هم مهم نيست. درحالي كه استاندار يزد زياد هم از اهميت برخوردار نيست.
زد و شرق و كارنامه و چند نشريه ديگري كه مي خواندم تعطيل شد و من ماندم و حوضي كه ديگر نمي خواستم در آن حتي يك ماهي باشد! به اعتماد و هم ميهن و تهران امروز و ديگر نشريات رو آوردم كه آن ها هم بسته شدند و بعد از آن به اعتماد كه آن هم طرفي نمي بست. در چشم به هم زدني ديدم كه خاتم هم ديگر چاپ نمي شود و مجبوري فقط در اينترنت بچرخي و خبري از يزد در آوري. آن هم بيشتر اخباري راجع به چاه و قنات و غيره و ذالك يا اخباري از ايسنا و ايرنا و آن روزها كه ايلنا هم بود ايلنا.
روزي دوستي آمد و برايم قصه جام و آينه يزد را گفت و همچنين قصه پرغصه يزد امروز را. روزنامه ها و هفته نام هايي كه بودن و نبودنشان تنها در ميزان كاغذي كه شايد اصراف شود تاثير گذار است. تحليلي از آنها بيرون نمي آيد و اگر هم بيايد،اگر اصلاح طلب باشند، مثل آيينه يزد درگير دادگاه و دادسرا مي شوند و اگر اصولگرا باشند، به به و چه چه اين و آن را بر مي آورد. جز برخي شماره ها تنها مناسب دستگاه خمير سازي. يا جايي براي درج آگهي فروش قبر و سگ و مژدگاني براي يافتن ماده سگ همسايه. يا درج آگهي هايي كه در ويژه نامه هاي تبليغاتي هم مي توان ديد. اما دير و زود است كه آواز سر مي دهند كه اين ويژه نامه را عناصر افراطي چاپ كرده اند و يا آگهي مي دهند كه در ايام سال نو هيچ گونه تبليغاتي چاپ نكرده اند. برايم خيلي رقت بار بود. ديدن ويژه نامه هايي كه حرف خوبشان فحش به گردانندگان سايت هاي اينترنتي يا بت خواندن خاتمي است. بگذريم كه اين حرفها تنها دل آزار است و فكر خراب كن و چيز ديگري نيست. و بگذريم كه كم كم موجب مي شود بيخيال خواندن همين چند خط طنز سياسي هم شويم.
از اين قصه پر غصه زود مي گذرم. چون دلم براي آيينه هايي مي سوزد كه گفته بودند آينه چون نقش تو بنمود راست /خود شكن آيينه شكستن خطاست و شكستندشان. و به ياد حرفهايي مي افتم كه برخي اين سو وآن سو مي زدند كه فلان جناح كه از فلان سايت حمايت مي كند افراطي طلبي هايش را سپيد و سرخ و تابيدنش را براي آنها گذاشته و فلان سايت جيره خور زباله دان كلانتري ها و سپيدها و رنگي هاست و توهين پشت توهين. چيزي كه در هيچ روزنامه اي در ديار خودم نديدم و نخواندم. اگر انتقادي هم بود تنها با نوشتن از آن انتقاد مطرح مي شد و نه با شانتاژ و خبرپراكني يا با فحش و بد و بيراه كه اين روزها در همه جا باب شده و ديگر برايش چاره اي نيست.
بدي كار اين بود كه نشريات دانشجويي يزد هم فعاليت چنداني نداشتند. اغلب با چاپ 400 تا 500 عدد و يا با كيفيت مطالب بسيار پايين در حد مشق هاي يك بچه دبيرستاني يا غلط هاي چاپي و تايپي بسيار زياد. مجبور بوديم به برخي روزنامه هاي دانشگاه آزاد دل خوش كنيم. روزنامه هايي چون فروردين يا صفير يا هفته نامه هايي چون وصله و اطو و ... نسيم هاي خنكي كه مي آمدند و مي رفتند و گاه بوران تندي و نظارت دانشگاه امانشان نمي داد كه بيش از 20 شماره به روز باشند. از ياد نبرده ام روزنامه فروردين را كه در روز آخر انتشار بغض گلويم را فشرد. من از منتقدان سرسخت آن روزنامه فقيد بودم. با يحيي مسعودي نژاد كه دوست نداشت اسمش يحيي نوشته شود و مصر بود كه يحيا ! بسيار در اينترنت به هم آويخته بوديم و زور آزمايي ها كرده بوديم. گرچه من دختري بي باك بودم. اما بسياري روزها در برابرش كم آوردم. در برابر استدلالهايش مجبور بودم بيشتر از هر روز مطالعه كنم و سري در كتاب هاي فلسفي بچرخانم. تا چه شود؟ از پس او بر بيايم. يا آن روزها كه با بچه هاي صفير در راه پله هاي ساختمان افشاريان سر و صدا مي كرديم و از اين همه بدعهدي مسئولين دانشگاه ناليده بوديم. از اين كه بازهم دانشجو ما را قبول دارد و رييس دانشگاه قبول ندارد. از اين كه هر روز بايد مدير مسئول جديدي معرفي كنيم و فردا دوباره مدير مسئولمان را صلب اختيار مي كنند. و چه و چه و چه ...
اين روزها اما... دوباره قصه پر خون دل طلوع را داريم.
طلوع، ارگان جامعه اسلامي دانشجويان (جاد) دانشگاه آزاد اسلامي واحد يزد، به نظر من فرزند خلف صفير و فروردين است. همچون صفير در نزديكي انتخابات زاده شد و همچون فروردين صادقانه دردهاي دانشجو را گفت. فرياد وا اسفا سرداده از نامرادي دولت مردان همچون فروردين و منتقد خود بوده در امر اصلاح دانشجو همچون صفير. آنروزها كه فروردين به چاپ مي رسيد، مسئول بسيج دانشجويي انسان خوش فكري بود كه براي بودن ها بيش از ديدن ها ارزش قائل مي شد و انسان را پاس مي داشت گرچه برخي از همفكرانش انسانيت را تنها برازنده بسيجيان مي ديدند و بس. برايم جالب بود كه هرروز فروردين را مي خواند. من آن روزها كمتر مي نوشتم و بيشتر خواننده بودم. اما هرروز در كنار بچه هاي فروردين بود و برايشان آرزوي موفقيت مي كرد. نه خط و نشان مي كشيد و نه فحش مي داد. حتي آن روزها كه ما به بسيج پر بدو بيراه گفتيم برايمان دعوتنامه ي مراسم شبي با شهدا را فرستاد و همگي مان را براي زيستني دوباره در كنار يكديگر دعوت كرد.
اين روزها اما... اين روزها اما.... دردمان از هم نفساني است كه فكر مي كرديم با داد ما بر عليه كژ تابي هاي دانشگاه فريادي سر مي دهند و دردهايمان را درمان مي خواهند... زهي خيال باطل كه همان ها كه فكر مي كرديم درمانمانند دردي ديگرند زخم عميقمان را. در طول اين چند سال، بسيار بدي ها ديده بوديم از اساتيد و كميته فرهنگي و نهاد رهبري و غيره و ذلك ليكن اميدمان به دانشجو هيچ گاه از دست نرفته بود و امروز... نااميديم از اميدمان. اميد پوچي كه ره به تركستان برد و انسانهايي كه تنها جسمشان رشد كرده و در اين بحبوحه ي نقد پذيري حتي بدي هاي خود را هم حاضر نيستند بپذيرند و متوقعند كه به جايي برسند. خوبي را در حمايت چشم و گوش بسته از دولت مي دانند و بوش و رايس بودن را در انتقاد از دولت. كار را به جايي رسانده اند كه حاميان بي چون و چراي دولت هم به نقدشان برخاسته اند و دائم از بدي كردارشان ناله سر مي دهند. اما خود... بواقع چون مذبوحي مي مانند كه از سرنوشت آتي خود خبري ندارند كه جز ذبح شدن در انتظارشان نيست.
بيهوده سخني است حرفهايم. راه به جايي نمي برد. چون ميخي است كه در سنگ بكوبي. سنگ جهالت انسانهايي كه جز خود و دولت كريمه هيچ كس را نمي بينند و نقدي جز بر دول پيشين وارد نمي دانند. انسانهايي كه سرنوشتي بهتر از سرنوشت قلعه ي جورج اورول برايشان متصور نيست.
از شما مديران سايت هاي خبري استان، در اين پايان پر خون ديده ي روزنامه هاي استاني و دانشجويي يزد تقاضا دارم حداقل رسالت خود را دفاع از اين بي دفاعان قرار دهيد و از همه ي آن ها كه پناهي در برابر اين بي اصولان اصولگرا ندارند دفاع كنيد. پيشنهاد مي كنم براي روشنگري هم كه شده، سرمقاله هاي روزنامه طلوع در اين چند شماره آخر را به طبع برسانيد تا ديگران نيز از سرنوشت مقتول بي دليل دانشگاه آزاد آگاه شوند و بدانند دراين نا كجا آباد با برخي دانشجويان چه ها كه نمي كنند.
لیکن آنگونه که به نظر می رسد، این حرف و بحث ها دیگر افاقه نمی کند. امام جمعه جناب آقای صدر را به امامت جمعه موقت برگزیده و وی نیز از ترفند تبلیغاتی خود استفاده نموده است. و مسلما نتیجه انتخابات را نیز از هم اکنون می توان تعیین نمود. مسلم است که در منطقه محمد آباد رای ها را هم شمرده اند و دیگر نمی شود روی برد نامزد اصلاح طلبان شرط بست. مخصوصا اگر بدانیم نامزد اصلاح طلبان اندک اندک قرار است مورد غضب این و آن قرار بگیرد و از دوستان نامزد بغل دستی هم برای تبلیغات استفاده کند.
این حرفها کمی تند است. اما عدالت امام جمعه چیزی نیست که بتوانیم درباره اش حرف بزنیم. زیرا منبع تایید عدالت ایشان دیگری است و بهتر که زبان در کام گیریم. لیکن راجع به حجت الاسلام صدر الساداتی می توان به راحتی گفت : ایشان که به این راحتی عدالت را راجع به نامزد رقیب خود زیر پا گذاشته اند شاید وقتی به منصب وکالت برسند می خواهند برای ما مردمان چه کنند؟ آیا مصلحت دولت را بر منفعت ملت ترجیح می دهد؟ آیا ما را به دولت می فروشد؟ و آیا آن هنگام که باید برای ما بر سر رییس و وکیل و دبیر فریاد بکشد، فریاد بر خواهد آورد یا آنکه استیضاح را به بعد از تصویب بودجه منتقل می کند؟ آیا ترجیح میدهد برای ما سخنرانی کند یا به خاطر پته قبای رییس جمهور لام از کام بر نمی آورد؟
نمی دانم! تنها می دانم که من به این موضوع زیاد خوشبین نیستم. چون حداقل بقول دوستان، به رقیبش امکان سخنرانی در سخنرانی های پیش از خطبه هم نمی دهند....
بعضي از ضد انقلابيون يا كساني كه تحت تأثير آنها قرار ميگيرند ميگويند كانديداهاي پيروز از قبل مشخص هستند؟
البته ممكن است بعضي از نامزدها به دليل مقبوليت مردمي پيروزي آنها قابل پيشبيني باشد؛ ولي اين كه حاكميت بتواند در سرنوشت انتخابات تصميمگيري كند، حرف بسيار بيمعنايي است. هر كس با سازوكار انتخابات از انداختن رأي در صندوق تا شمارش آراء و تجميع آراء كمترين آشنايي داشته باشد، ميداند كه هيچ كس قادر به تغيير سرنوشت تعيين شده به وسيله مردم نيست. به همين جهت در بيشتر انتخابات به قول فقها "ما قُصِدَ لم يقع و ما وَقَعَ لم يُقصد". در انتخابات رياستجمهوري هفتم دستاندركاران انتخابات هيچ تمايلي به خاتمي نداشتند؛ ولي خاتمي برنده شد. چنانچه در انتخابات نهم حتي دولت خاتمي با احمدينژاد دشمني ميكرد و زشتترين اقدام آنها بيانيه بسيار توهينآميز آقاي خاتمي نسبت به احمدينژاد بود؛ ولي عليرغم خواست دولت خاتمي، احمدينژاد پيروز انتخابات شد.
در بدترين شرايط، كارگزاران انتخابات در انتخابات مجلس ششم بودند. با اين كه معاونين وزارت كشور خيلي تلاش كردند در شمارش آراء دخالت كنند و به همين جهت نيز محكوم شدند و چندين صندوق هم باطل شد؛ ولي هيچ كدام از اين تقلبها نتوانست تغييري در سرنوشت انتخابات به وجود آورد.
..."
سخنان بالا در مصاحبه ای که سایت محترم رجا نیوز با آقای روح الله حسینیان نماینده کنونی مجلس هشتم داشته اند بیان شده. به نظرم سخنان جالبی آمد. بد نیست انسان گاهی اوقات حقیقت را به این صورت که می بینید در حافظه ی سیستمی خود ذخیره کند تا در سالهای آینده بازخوردی از آن را داشته باشد.
این مصاحبه که به نظر می رسد در مدت زمانی 2 ساعت گرفته شده باشد، پر از نکات بدیعی می باشد که ممکن است به ذهن هر انسان ایرانی برسد!! اینکه عرض می کنم هر انسان ایرانی، از این جهت است که مصاحبه شونده و مصاحبه کننده هردو در یک جهت قرار دارند و چالشی آنگونه که باید و شاید بین آنها پیش نمی آید. بیشتر به یک عید دیدنی می ماند که در جریان آن چند سوالی هم از صاحب خانه پرسیده باشی و او به لطافت گلهای بهاری پاسخی داده باشد.
برای من از کل این مصاحبه تنها همین یک سوال و تنها همین یک جواب جذاب به نظر رسید. خیلی دوست داشتم پاسخ جناب حسینیان را پیش از برگزاری انتخابات بشنوم. و البته بد نبود اگر جلوتر از آن، پیش از تایید صلاحیت ها پاسخ ایشان را هم داشتیم. البته وقتی در ائتلافی باشی و بدانی که حتما اسمت بیرون می آید؛ از هیات نظارت، هیات های اجرایی و شورای نگهبان، از صندوق و از هر 7- 8 شبکه ی تلویزیون و کلی سایت اصول گرا!، مسلم است که هر موقع این سوال را از تو بپرسند پاسخت یکی خواهد بود که حرف مرد یکی است!
وکیل الدوله ی عزیزمان، در ابتدای پاسخ ساختار دموکراتیک رای گیری را کاملا تشریح کرده اند و طبق معمول همه ی پاسخ های دیگر عطف بماسبق داشته اند. و البته از کیسه ی مردم خوردن و به نام دولت گذاشتن که اینها مارا دوست داشتند که رای آوردیم هم کار سختی نیست! البته که همگی با ساختار انتخابات آشناییم و می دانیم که مثلا در انتخابات خیلی از کشورها به دلیل مقبولیت عام و خاص یک حزب، رای مردم به نامزد آن حزب بیمه شده است و همه می دانند که مثلا برنده ی انتخابات ریاست جمهوری روسیه کیست یا در انگلستان چه کسی بعد از تونی بلر بر صندلی قدرت می نشیند. اما اینکه بخواهی با این موج نارضایتی ها و در این بی حزبی بی قاعده به یکباره بعد از شمارش صندوق های متعدد، با گرایشات فکری، حزبی، دینی متفاوت به یک لیست برسی و از حزب رقیبت تا ابتدای لیست دور دومی ها هیچ کس حتا سرلیست هم قابل رای مردم نبوده باشد، اندکی گزاف به نظر می رسد. به قول فقها "ما قُصِدَ لم يقع و ما وَقَعَ لم يُقصد"! اما هر قاعده ی فقهی یک استثنا هم دارد و اینبار شاهد از غیب رسیده است.
بعد از آن به اصل قضیه رسیده ایم. دل بخونی ای که سالهاست دوستان اصولگرا از ما اصلاح طلبان دارند... : انتخابات هفتم ریاست جمهوری. ما ایرانیان، مردمی که شناخته شده ایم به اینکه جور ظلم پدر را ازفرزند نمی کشیم، این روزها چه روزگار زیبایی داریم. هنوز خاطره ی ریاست جمهوری هفتم و مجلس ششم در خاطرشان مانده و اگر ظلمی از پدران مان بر آنها رفته، امروز همین ما، فرزندان آن پدران که آنروزها 17 و 18 را به زور یک ماه عقب و جلوی شناسنامه داشتیم جور دموکراسی خواهی پدرانمان را می دهیم.
روزگاری بر یکی از دوستان آنقدر فشار آمده بود که عطای دموکراسی را به لقایش بخشید و دل به امنیت و غذا و مسکن خوش کرد. دور دوم انتخابات ریاست جمهوری نهم بود. رایش را زده بودند و حمایتش را از نامزد ما برداشته بود! آزادی سیاسی نمی خواست. فقط می خواست به او حق زندگی بدهند تا بتواند بزید، در امنیت، در سرزمین خود و با غذایی که دستمایه ی دسترنج خودش بود. چند روزی پیش دوباره دیدمش. به نامزد اصلاح طلبان رای داده بود. پوزخندی زدم و گفتم مثل اینکه کلفت شده ای و از فکر نان شب آمده ای بیرون! لبخند تلخی زد و گفت: " وقتی آزاد نباشم در مقابل نانی که به هزار منت می گیرم حرف دلم را بزنم، بگذار از گرسنگی بمیرم."
پس از آن جناب حسینیان به مطالب دیگری هم اشاره کرده اند من باب دشمنی. دشمنی اصلاح طلبان با احمدی نژاد، اما اینبار پارا فراتر گذاشته و من باب دشمنی خاتمی با احمدی نژاد مطالبی فرموده اند که برای بنده اندکی عجیب آمد. خدا را شکر که جناب رییس جمهور کلید دار کعبه نیستند وگرنه همیشه ی این روزها می بایست به درگاه خدای تعالی من باب گناهی که مرتکب شده ایم استغاثه کنیم که استغیث بک یا غیاث المستغیثین!! اما خوشحالیم که علیرغم خواست دولت خاتمی دولت مهرو عدل از راه رسید و اسمش از صندوق درآمد. وگرنه مسلم بدانید که حضرات تا کنوانسیون حقوق بشر و شورای امنیت هم برای احاقه ی حقوق معوقه ی خود رفته بودند!!!
گاهی انسان از خود می پرسد؛ به راستی چرا دیسیپلین کاری ای که مورد تایید همه است، در نظر برخی آنقدر حقیر می آید که حتا به آن استناد نمی کنند و حرف از که به میان می آید ابراز انزجار می کنند. مثال درست این موضوع ستاد انتخابات و کارگزاران انتخابات در مجلس ششم هستند. بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم... بازهم، پس از گذشت این همه سال به دوستانمان در ستاد انتخابات مجلس هفتم دست مریزاد می گوییم. که اگر حسن نیت و برقراری آزادی در خونشان موج نمی زد، همچون مجلس هفتم، مجلس هفتم هم به گونه ای فرمایشی می شد. اما آنقدر آزاده بودند که به خواست هموطنان صحه بگذارند و همو را تایید کنند که مردم خواسته اند. گو بدگویان سالها پس از آن اتفاق سنگ بدخواهی بر سینه زنند و پیراهن عثمان از آن بسازند.
اما دلم برای اصلاح طلب بیچاره ای می سوزد که مجبور شد قبل از تایید صلاحیت ها یک جور مجیز دولت را بگوید، قبل از تجدید نظر توسط شورای نگهبان و بررسی مجدد رد صلاحیت ها یک جور، و بعد از آنکه صلاحیت خیلی ها تایید نشد جور دیگر! و بعد از انتخابات را هم که همه داریم می بینیم، تازه از خواب بیدار شده اند و دست به دامان خاتمی، دنبال باز شماری آرای صندوق ها هستند. به راستی که آنان در باطل خود نسبت به شما در حق خود کوشا ترند و بر باطل خود پایدار تر!!!
اینطوری نیست که کسی یه روزه تصمیم به ترک دوستانش بگیره و بره
خانم نوروزی !
اینجا کسانی منتظر شما هستند
....
همین! مال ...

