آن روزهای اولی که شناختمش خیلی بر سر عقایدش راسخ بود. وقتی حرف می زد به یاد سروش می افتادم. یک سروش کوچک که می توانستی دغدغه هایش را بفهمی و از پیچیدگی کلماتش لذت ببری. خیلی وقتها می شد که وبلاگ سابقش را که می خاندم حس می کردم این آدم جا برای کار کردن دارد و دارد می رود به آن سمتی که عاقبت به آن بالا بالاها می رسد.
سید حسن فرد منحصر به فردیست. یادم می آید تمام دلاورمردی هایش برای دانشجوهای یزدی را. شاید کارهایی که او برای دانشجویان اصلاحطلب یزدی و عموم دانشجویان هم، انجام می داد را در تاریخ دانشگاه آزاد هیچ کس دیگری انجام نداده باشد. قصدم این نیست که تمام از او بگویم و دلاورمردی ها و اینها که هرکسی در دانشگاه می گوید. بیشتر می خاهم از تنهایی ای که فکر می کنم بر سید حاکم است بگویم. بعد از رفتن سید حسن از یزد و طیف اصلاح طلبان که تقریبا به فاصله کوتاهی هجرت آنها از پیش از رفتن او آغاز شده بود و با رفتن حسین حمیدیا و احیانا محمد اشعری و این آخری ها علی حکیم الاهی از یزد پایان یافت، دیگر کمتر بین بچه ها چه دوستان قدیمی که می شناختم و چه دوستان جدیدی که از او چیزی دیده بودند سخنی از او رفت. سید حسن یک آزاد مرد است. چون دیدم بعد از این همه نامرادی های دوستانش باز هم بر سر آرمان دوستیشان ایستاد و کوتاه نیامد. تا آنجا که وقتی حمزه غالبی و یکی دوتای دیگر را گرفتند او بود که وبلاگی راه انداخت و برایشان نوشت. بقیه را متحد کرد. حتا من خودم اوایل راه اندازی این بلاگ ترس داشتم. ترس از اینکه به قهقرا برود و دوستان یاری نکنند.این روزها سید حسن خیلی به نظرم منزوی رسید. دیگر مدت زیادی حول و حوش یک ماه بود که نمی نوشت و کسی هم نبود که بپرسم چرا ننوشته است. بیشتر نوشته هایش پراکنده بود و انسجام نداشت. هرروز یک ژانر و هربار به صورتی، یک بار شعر، یک بار یادداشت و یک بار تکه پاره هایی و شاید داستانهای کوتاهی.
برایش آرزوی موفقیت دارم. برای ما پیشروانی چون او باعث افتخارند چون هیچ گاه در یک تفکر منجمد نشدند و هرروز به دوردستی جدید چشم دوختندو راهی نو انتخاب کردند. راهی که فکر می کردند به سعادت نزدیک تر است. امیدوارم سید دوباره دست به قلم شود. او برای ما نباید به خاطره تبدیل شود. باید برایمان یک واقعه باقی بماند. تا نه فراموشش کنیم و نه مرامش برایمان کهنه شود.