اين که براي جمعي بنويسي و مطمئن باشي که خانده ميشود لذت زيادي دارد. اما راستش را بخاهيد در تمام طول اين 19 سالي که از 7 سالگي براي خودم خانده ام و نوشته ام کس زيادي مرا نخانده و برايم ننوشته. اصولن چهره زياد خاستنياي نيستم. نوشتههايم را هم کس زيادي نميخاند. يادم ميآيد روزهاي اول کلاس دوم دبستان را که براي پدر داستاني نوشتم از کلاغکي که از لانه اش افتاده بود پايين. که پنير سفره پيرمردي را بخورد و پيرمرد که هيچ کس را نداشت او را با خود به خانه برده بود. پدر که خاند چيز دلچسبي نگفت. فقط گفت خوبه اگه با مداد مي نوشتي و خودکار من را حرام نمي کردي با اين دست خطت بهتر هم مي شد. گرم کار بود. من مزاحمش بودم و اين يعني اولي بيلاخي که خوردم براي نوشتن. بعد از آن پدر هروقت مي خاست از من بخاند يا از اين و آن متلک مي شنيد که دخترت فلان جا نوشته و آبرو ريزي کرده يا از دفتر هاي متعددي بود که مي نوشتم و انبار مي کردم. و روزي که فهميدم او مي خاندشان اولين کار آتش سوزي بزرگ در انباري کوچک بود که 10 جلدي از دفترهايم را انبار کرده بود. مگر چند سالم بود؟تازه 16. همان روزها که دردهاي بدي داري و بدنت ميخاهد بلند شود و نميتواند از تنگي سوتين و ننگي نگاه اين و آن جا باز کند. همان روزها بود که منفجر شدم. مثل گوجه ي پلاسيده اي بر ديوار آشپزخانه يا گهي که سرتا پاي توالت را ترکمان ميزند وقتي اسهال گرفته اي. دقيقن همين جوري بود.
دست برداشتم. ديگر نوشتنم نمي آمد. اين چند ماهه جز چند پست خيلي کوتاه دريک وبلاگ جمعي هيچ ننوشتم. بغض گلويم را گرفته بود وقتي مي رفتم و حالا که آمده ام هم. نه رفتنم رفتن بود و نه آمدنم آمدن. به قول مادر هيچ گهي نشدم در سراشيبي دره. حتا آنقدر که از کون يک بز کوهي بيافتم. اين بود که رفتم. و اين طور شد که آمدم. چون فهميدم اين آش سبزيجاتي که جناب بزکوهي اطاله مي فرمايند دوباره در همان طبيعت لعنتي بازيافت مي شود و دوباره به خورد بز کوهي مي رود. پس چه غم اگر دوباره بيايي و دوباره بنويسي حرف هاي چرندي را که هزاربار گفته اي و هزاربار هم شنيدهاند. بله. هيچ غمي در کار نيست. هيچ غمي.
خيلي سعي کردم دل ببازم به خاندن. به نوشتن. اما حقيقتش را بخاهيد خاندن و نوشتن فقط مرا سيگاري کرد. هيچ خاصيت ديگري نداشت. حتا مطالعات کلاسيک و علمي و تجربي و هزار چرند ديگري که ما داريم. اينقدر بود که فقط حس بگيرم و به سيگارم پک هاي قوي تري بزنم. آنقدر که نوک پستانم بسوزد.
امروز به ياري يک مرد اينجا آمده ام.
من خوشنام نيستم. خوش آوا هم. خوش طريق هم. خوش هرچه شما بگوييد هم. اين روزها ترانههاي لنگستن هيوز را با صداي شاملو و ترانه هاي اکسل رو با صداي خودش گوش ميدم و وقتي غرق گيتار برقي اش ميشم به ياد نواي تار لطفي مي افتم که با گوز اتوبوس تو خيابون مخلوط شده و ازش صداي خش دار لطفي درمي آد. بله. زندگي ما همه کثافتيه که از اين و اون به استقراض گرفتيم.
چرند گفتم. ببخشيد. براي حرفهاي مفيد آدم هاي ديگري هم هستند. ميخاهم اين بار برايتان از کثافتهاي زندگي بگويم که به پوستمان چسبيدهاند و ولمان نميکنند. شايد از اجتماعي بنويسم که هرروز به شما پيشنهاد سکس ميدهد و يادش ميرود قرص وياگرايش را بخورد. شايد هم از تميزي جهان بدون انسان بگويم. دايناسوري که هزارها سال است منقرض شده.
از ديکتاتوري خدا ميگويم که اگر به حرف همان چهارتا فرشته زپرتي گوش داده بود و گذاشته بود دموکراسي مسيرش را طي کند امروز بلاگفا نميتوانست براي من و شما زر زر کند و پز رقابت با پرشين بلاگ را بدهد. و شايد هم برايتان از غزه نوشتم و جاهاي خوشگلي که دارد و از بمباران هم هيچ آسيبي نديده. همان کازابلانکاي خودمان. شهر افسانه اي که اردوغاني هم در کار نيست تا رژيمش را صهيونيستي نگويد و رسانه هاي ما اسراييلش را جنايتکار کنند. گرچه هست. بله. امروز جناب اردوغان شده شهروند تهران و عجيب است که من ايراني وقتي پا در اين شهر مي گذارم با تيپا بيرونم مي اندازند و آنوقت قاليبافي که در شهرش جا براي رياست جمهوري هم زمان ميرحسين و احمدي نژاد نيست آمده برايش نامه نوشته و آن عزيز را عاليجناب خطاب کرده.
ميخاهم برايتان از همه اينها بنويسم.
بنويسم؟
