نه زياد شده ام و نه بزرگ.
اين روزها خيلي خرابم.
آنقدر که دود دور دستهايم حلقه مي زند و خود نمي فهمم.
آنروزها با نامجو ارضا ميشدم. مثل اين که مرد رويايي زندگيام بود و تنها کسي که ميتوانست مرا به ارگاسم برساند. اين روزها اما حالم به هم ميخورد از ننگ رنگين مردمان شهرم. شهري که نام شهر برايش زياد است و انسان آنقدر کم دارد که بايد از شهرهاي اطراف با اتوبوس بياورند.
بي خيال موضع گيري سياسي. بگذاريد برايتان از مورد عجيب بنجامين باتن بگويم يا ميليونر زاغه نشين يا کشتي گير... احوالاتي که بايد باشد و خراب است... يا طعم برنج زرد رنگ ته چين که زير دندانهايت قرچ قرچ مي کند... بي آنکه صدايي داشته باشد.
ديروز يا روز قبل از آن مجتهد شبستري در اصفهان غوغا کرده. البته آنجور که فارس مي گويد. دلم براي اين تحريک هاي انتخاباتي مي سوزد. اگر حرف فارس راست باشد که بعيد مي دانم، ببين داريم براي جمع کردن راي چند نفر چه جوري مهرههايمان را مي سوزانيم و اگر حرفش دروغ باشد ببين رقيب چقدر دون است که از هيچ چيز کوتاهي نمي کند. حتا از ائمه و پيامبري که خودش به آنها اعتقاد دارد.
موضوع ديگري که به ذهن مي رسد، فرياد عجيب مورچه هاست... موضوعي که بدجور به ذهن متبادر مي شود. فرياد احمقانه مورچه هاي مخملباف. مخصوصن اگر بعد از ميليونر زاغه نشين ببينيش. خيلي پست مدرن مي شود زندگي اين روزهايمان با مخملباف، اين گنگ خاب ديده...
فيلمش حالم را به هم زد. نه مرد کمونيست واقعي بود و نه زن بيشتر از لبهاي شهوت آورش مومن به خدا. اين که از يک روسپي بخواهي برايت نقش ميز را در مقابل تمام پولت بازي کند و مجبور شوي تا آخر سفر به تخم اين و آن بند باشي کمي احمقانه به نظر مي رسد. مخصوصن اگر شراب قرمز بنوشي و ازياد ببري که معجون هندي ها براي اين فيلم از شراب بيشتر مست مي کند. حتا اگر خدايت گوساله اي باشد که به تو هيچ فرزندي عطا نميکند تا لجن زندگيات را به نام او ثبت و سند نکني.
بعد از پايان فيلم دست از همه بي خداييم برداشتم رو به قبله به درگاهش دعا کردم که با اينکه مرا از اينجا رانده و از آنجا مانده کرد و با اينکه احمقانه ترين الطافش را در حقم گسيل داشت تا از سوز جوالدوز رحمتش تا ابدالاباد کونم بسوزد، مرا مخملباف نکرد. حتا آن سميراي جغله... بخنديم. نمي خاهم راجع به مخمل باف حرف بزنم...
اين روزها بحث خودکشي خيلي داغ است. مقابل مجلس، در دانشگاه و مقابل بنياد شهيد و نمونه آخر هم در چين، ميدان تيان آن من. اين آخري برايم عجيب بود و خواستني. گفتم شايد به خاطر اينکه جاهايي مثل مجلس و بنياد شهيد و دانشگاه ندارند آنجا خودکشي کرده اند. اما بعد يادم آمد اين ميدان ميدان اعتراضات مردمي است. البته در چين کمونيستي اعتراض جايگاهي ندارد. اما مثل اينکه در ايران از همين ميدان ها هم نداريم که لازم نباشد همه جا کپسول آتش نشاني نصب کنيم و فقط به همان ميدان مردمي بسنده کنيم...
ختم کلام. حالم بد است...
